عکسهای رهبری


شیشههای بخارگرفته
از پشت پنجرهی روبهروی کلاس، همیشه مراقبش بودم؛ هر بار زنگ مدرسهشان به صدا درمیآمد، چشمهای کوچکش بیقرار در حیاط میگشت تا مرا پیدا کند. آن روز هم همینطور بود. همان روزی که «بیت» را بیرحمانه هدف گرفتند؛ روزی که من وسط تدریس «اصول» بودم و درِ کلاسِ آنها بسته بود. همین قفلِ ساده، برای چند دقیقه خیال مرا گرم نگه داشت.
وقتی کلاس تمام شد، بیاختیار به سمت کلاسشان رفتم. یکی از شاگردانم گفت: «خانم! دخترتون چند بار اومد دم در… دنبالتون میگشت.» قلبم فشرده شد. به سالن رفتم. آنجا بود؛ کوچک، لرزان، با چشمانی که هنوز خطر را نمیفهمیدند، اما اضطراب را از هوا میمکیدند. در آغوشش گرفتم. آرام گرفت… یا شاید فقط خودش را به آرامی زد؛ نمیدانم.
به خانه که برگشتیم، هنوز دلهایمان از ان حادثه تلخ میلرزید. خبر فراخوان اولین تجمع، مثل موجی از کانالها و گروهها گذشت و خود را به خانهی ما رساند. بچهها را آماده کردم؛ پسرم را در کالسکه گذاشتم. راه طولانی بود و پای بچهها کوتاه. برایشان خوراکی خریدم و همین خوردنِ ساده، مسیر را کوتاهتر از همیشه کرد.
شبهای بعد، وقتی تجمعها خیابانیتر شد، همراه همسر و بچهها بیرون میرفتیم. بعضی شبها بارانی بود؛ شیشههای ماشین از بخار نفسهایمان سفید میشد و ما از پشت همین شیشهٔ مهگرفته، کنار مردم میایستادیم. گاهی بچهها خوابشان میبرد، گاهی بیقراری میکردند، اما همیشه میخواستند بخشی از آنچه بیرون میگذرد باشند.
از وقتی جنگ شروع شد، بدنمان سه بار میزبان بیماری شد؛ بیماریای که هر بار سنگینتر از قبل میآمد و دیرتر میرفت. یک شب حالمان آنقدر بد بود که به بچهها گفتم: «امشب به تجمع نمیرویم، بیایید عکسها و فیلمهایی را که گرفتیم، نگاه کنیم.» دختر بزرگم، در حالی که از دلپیچه و درد به خودش میپیچید، با صدایی لرزان پرسید: «چرا نمیرویم؟»
گفتم: «مریضیم مادر، بگذار بهتر که شدیم برویم.» اما او با همان سماجت پاک و کودکانهاش گفت:* «ما بیجا میکنیم که نرویم.»*
این جملهاش مثل آبی بود که روی صورتم پاشیده باشند؛ مرا از درد بیماری بیرون آورد. یادم انداخت که گاهی بچهها، حتی با بدنهای کوچکشان، مسیر را روشنتر از بزرگها میبینند.
آن شب را با نقاشی برای دختران میناب گذراندیم؛ با اشکهایی که بیدعوت آمدند، با دلهایی که از اندوه تا صبح نخوابیدند و با تصویری از «رهبری» که در خیالمان، همیشه شهید زیسته است، هرچند در واقعیت تنها نام ویادی از او مانده.
#رها_نویسی #به_قلم_خودم #دختران_مقاومت
#مرقومات_جنگی ✍🏻مریم قپانوری

🎞 #تیزر
🔺مستند “و اینجا میناب”
🔶روایت طلاب حوزه علمیه خواهران میناب از تغسیل و تدفین نوگلان مدرسه شجره طیبه
مجری طرح: اداره کل روابط عمومی و امور بینالملل مرکز مدیریت حوزههای علمیه خواهران
✅ پخش از شبکه دو سیما ساعت 17:35 روز یکشنبه 23 فروردین
#حوزهخواهران_روابطعمومیواموربینالملل
🌸کانال رسمی حوزههای علمیه خواهران
🆔 @whc_ir
🌐 kowsarnews.ir 🌐news.whc.ir
اعلام نتایج مذاکرات ایران و آمریکا
طنین باقی
در ایام فاطمیه، در حالی که فضا آکنده از عطر سوگ و اندوه بود، سفری به تهران همراه با دوستان، تجربهای فراموشنشدنی رقم زد. بازدید از موزهی عبرت، زیارت مرقد مطهر حضرت امام خمینی (ره) و حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) از جمله برنامههای اصلی این اردو بود.
بعدازظهر همان روز، در هوایی گرم و دلانگیز، عازم بیت رهبری شدیم. با عبور از گیتهای بازرسی، به فضای وسیع حسینیه امام خمینی (ره) وارد شدیم. هرچه به زمان حضور رهبر عزیز نزدیکتر میشدیم، جمعیت انبوه و مشتاقتر میشد. وارد حسینیه که شدیم، چشمها در انتظار و قلبها سرشار از تلاطم حضور “آقا” بود.
لحظاتی بعد، او با صلابتی حیدری، همچون نگینی درخشنده، وارد شد. طنین شعارها و صلواتهای پرشور، فضا را آکنده کرد. اشک شوق در چشمانمان حلقه زد و قلبها با هیجانی وصفناپذیر به سینه میکوبید. سکوت حاکم شد و سخنران و مداح، با نوای گرم و پرشور خود، مجلس را منور ساختند. اما نگاهها همچنان به “آقا” و اشکهای فاطمیاش دوخته شده بود.
با فرا رسیدن وقت نماز، به امامت آن پیر فرزانه، نماز جماعت را اقامه کردیم. تا آن زمان، هرگز شکوه، اقتدار، عظمت و بزرگی رهبری را از این نزدیک ندیده بودم.
امروز، هنگامی که کتاب “هندسهی نبرد” را ورق میزنم، طنین دلنشین صدای او، با فراز و فرودهای کلامش، در گوشم میپیچد. آنجا که با اقتدار دشمن را خطاب قرار میداد و میفرمود: “دشمن بداند…” یا آن زمان که از عظمت و بزرگی ملت ایران سخن میگفت… همهی آن خاطرات، همچون فیلمی زنده، از جلوی چشمانم عبور میکنند.
اما اکنون در غیاب آن حضور ظاهری، ما با همان کلمات و سخنانی که بر جای مانده، مأنوسیم؛ با همان یاد و روایتها ادامه میدهیم و از آنها نیرو میگیریم.
#به_قلم_خودم
#جمع_خوانی_راه_او #رها_نویسی
#مرقومات_جنگی ✍🏻مریم قپانوری

شقایقهای داغدار بهار
چهل روز گذشت؛ چهل صبح که با غبار اندوه آغاز شد و چهل شب که سایهی دلتنگی بر دیوار دل نشست. زمان پیش میرود، اما گویی لحظهها هنوز در همان روز واقعه گیر افتادهاند؛ همان جایی که سکوت، صدایش از هر فریادی بلندتر بود.
پیراهنهای عزا را که کنار میگذاریم، گویی تنها پارچهای را از تن درمیآوریم، نه سوگ نشسته بر قلب را. دلهایمان همچون شقایقهاییاند که در بهار از خاک سر برمیآورند، اما درونشان هنوز ردّی از سیاهیِ غم مانده است؛ سیاهیای که نه باد میبرد و نه باران میشوید.
دریغ که بعضی داغها پایانپذیر نیستند؛ تنها شکل عوض میکنند، از گریه به سکوت، از فریاد به آهی آرام و از اندوه به عهدی درونی.
راه شهادتت ای رهبر عزیزم، همچون خط سرخی است که بر دامنهی کوهسار عصرها کشیده شده؛ راهی که آلالهها آن را میشناسند، چراکه با زبان خاموششان از رنج و معنا سخن میگویند.
ما مسیر سرخ شهادت را از سر باور ادامه میدهیم؛ با گامی آرام و دلهایی استوار. وفاداریمان زمزمهای در عمق جان است؛ زمزمهای که میگوید:
«روشنایی را، هرچند کم، باید در دل نگه داشت تا شب به پایان برسد.»
#به_قلم_خودم #رها_نویسی #مرقومات_جنگی
✍🏻مریم قپانوری
