رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

راهکارهای ساده زیستی در زندگی

22 آذر 1404 توسط مریم قپانوری

آیینه‌ی فروتنی

عادتشان چنین بود که پیش از هر خرید، نخست با خانواده به مشورت می‌نشستند؛ زمان و مکان را با هم می‌سنجیدند و توافق می‌کردند و من، بی‌خبر از همه‌ی این گفت‌وگوها، تنها در آخرین لحظه با یک تماس کوتاه به جمعشان فراخوانده می‌شدم؛ درست همچون کودکی که بی‌هدف در خیابان، سرگردان به دنبال خانواده قدم می‌زند و تا زمانی‌که او را به سخنی و نظری شریک نکنند، احساس نمی‌کند که آدمی به حساب آمده است.

چندی نگذشت که به مغازه‌ای پرنور و پرزرق‌وبرق رسیدیم؛ جایی که لوسترها و چراغ‌ها چون ستارگان آویخته، چشم را خیره می‌کردند. گفتند: «بیا، آیینه و شمعدان انتخاب کنیم.» دلم گرفت. آهسته گفتم: «کاش پیش‌تر خبر می‌دادید تا دیگران را نیز همراه کنم» لحظاتی بعد، زن‌بابا نیز به جمع چهار نفره‌ی ما اضافه شد.

آیینه‌ها یکی پس از دیگری رخ می‌نمودند؛ مجلل، نقره‌فام، شیک و با قیمت‌هایی که هر لحظه چهره‌ی داماد را سرخ‌تر و سنگین‌تر می‌کرد. درنگی کردم؛ ذهنم به شعر زیب النسا پر کشید:
«از قضا آیینه‌ی چینی شکست، خوب شد اسبابِ خودبینی شکست.» هرچه آیینه بزرگ‌تر و پرزرق‌وبرق‌تر، اسباب خودبینی نیز بزرگ‌تر و سنگین‌تر. گویی انتخاب آیینه‌ی عظیم، نه برای زیبایی خانه، که برای بزرگ کردن خودخواهی و بی‌اعتنایی به جیب همسر بود.

به خود آمدم. دست بر آیینه‌ای کوچک‌تر و ساده‌تر گذاشتم؛ قیمتی مناسب‌تر، شکوهی بی‌تکلف‌تر.
امروز اما، همان آیینه‌ی کوچک، در بازی کودکانه‌ی بچه‌ها به دو نیمه شد و شکست. شکستنش، تنها شکست یک شیشه نبود، بلکه زندگی خود دست به نقد زد و نشان داد که تجمل و خودخواهی، همچون آیینه‌ای نازک و سبک، دیر یا زود ترک برمی‌دارد و فرو می‌ریزد.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری
#رها_نویسی

1765629191img_20251213_160223_947.jpg

 نظر دهید »

چگونه قدردان زحمات دیگران باشیم؟

21 آذر 1404 توسط مریم قپانوری

شهد ناسپاسی

چه بسیار انسان‌هایی که در مسیر زندگی‌ همچون زنبوری بی‌قرار، گرداگرد گل وجود انسانی دیگر چرخیدند؛ با وزوزی مداوم، حضوری پرهیاهو داشتند، اما نه برای هم‌نشینی و هم‌دلی، بلکه تنها برای مکیدن شهدی که در جان و دل آن گل نهفته بود. همین که بهره‌ی خویش را گرفتند، بی‌آنکه حتی نگاهی به پشت سر بیندازند، پر کشیدند و رفتند.

چه بسیار کسانی که در روزگار آسایش و توانگری، گردن به غرور و تکبر برافراشتند و هیچ نیازی به یاد و حضور دیگران ندیدند؛ اما همین که بیماری بر آنان سایه افکند و رنج و هزینه‌های درمان بر دوششان سنگینی کرد، دوباره به همان گل بازگشتند؛ گلی که روزی شهدش را مکیده و آن‌را ترک کرده بودند.

در هنگامه‌ی مصیبت و مرگ نیز، صف‌های پرشمار تسلیت‌گویان را می‌بینیم؛ مردمانی که در زمان حیات متوفی حتی یک‌بار دست او را نگرفتند، یا اگر در کنارش بودند، تنها به سان همان زنبور، بهره‌ای بردند و رفتند. اینان در روز وداع، چهره در غم می‌پوشانند، اما در حقیقت، هیچ‌گاه در شادی و سختی‌های زندگی همراه و یاور نبودند.

آری، جهان پر از تزاحم‌ها و برخوردهایی است که اگر نبودند، هیچ انسانی قامت خویش را در برابر دیگری خم نمی‌کرد. تنها سه چیز است که آدمی را به فروتنی وادار می‌سازد: فقر، بیماری و مرگ. چنان‌که امام حسین (ع) فرمود: «لَوْلا ثَلاثَةٌ ما وَضَعَ ابْنُ آدَمَ رَأْسَهُ لِشَىْءٍ: الفقرُ، المرضُ، و الموتُ.» اگر این سه نبود، انسان هرگز سر در برابر هیچ چیز فرود نمی‌آورد.(1)

پس بیاییم پیش از آنکه فقر، رنج یا مرگ ما را به یاد یکدیگر اندازد، خود به اختیار و از سر مِهر، مهربان‌تر باشیم؛ دست همدیگر را بگیریم، نه برای بهره‌بردن، بلکه برای هم‌دلی و هم‌راهی. چه بسا همین مهربانی، شهدی باشد که جان‌ها را شیرین و دل‌ها را آرام می‌سازد.
پ.ن:1_ (نزهه الناظر،ص80.)
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

1765550818img_20251212_171201_420.jpg

 نظر دهید »

چگونه با فرزند خوانده خود رفتار کنیم؟

20 آذر 1404 توسط مریم قپانوری

فاصله‌ها

نمی‌دانم چرا، اما هر بار که خواستیم به تو نزدیک شویم، گویی سایه‌ای نامرئی میان ما و تو قد می‌کشید و تو خودت را عقب‌تر و دورتر می‌بردی. روزی که قدم به خانه گذاشتی، پذیرفتی که با ما زندگی کنی و در آغاز، روزهایمان به ظاهر آرام و بی‌دغدغه می‌گذشت. اما هر بار که به روستا می‌رفتی و بازمی‌گشتی، فاصله‌ها عمیق‌تر می‌شد، گویی چیزی در گوش تو زمزمه می‌کرد و دلزدگی‌ات را بیشتر می‌‌کرد، تا آنجا که دل و جانت از ما برید و نگاهت سردتر شد.

ما هرگز به لباس مادر چنگ نزدیم، هرگز به خاطرات گذشته برنگشتیم؛ اما لباس‌های تو را بی‌پروا و بی‌تکلف شستیم، در کارهای خانه یاری‌ات کردیم و بر زخم‌های دل خود پا گذاشتیم تا مبادا تو آزرده شوی. هیچ ارتباطی با دیگران نداشتیم، هر کس سخنی ناخوشایند درباره‌ات می‌گفت، طردش می‌کردیم تا حرمتت نگاه داشته شود. گاه حتی به خاطر تو با پدر درافتادیم و روز مادر برایت هدیه خریدیم؛ اما تو با سردی و بی‌روحی ما را ملامت کردی و گفتی: «من مادر شما نیستم، دیگر برای من روز مادر نیاورید.»

هر بار که خواستیم به تو نزدیک‌تر شویم، تو بهانه‌ای یافتی و فاصله‌ای تازه ساختی. ما فرزندخوانده‌هایی بزرگ بودیم؛ نه انتظار داشتیم کهنه و پوشکمان را عوض کنی، نه چشم داشتیم برایمان بپزی و بشویی. تو آمده بودی که زنِ بابا باشی و ما شاید به خطا، تو را مادر پنداشتیم. هیچ‌گاه نگفتی چرا محبت‌ها را پس می‌زنی، چرا گام‌هایت را عقب می‌کشی؛ اما کاش می‌دانستی و درک می‌کردی که میان فرزندی که در مکتب دین و اهل بیت پرورش یافته و فرزندی که حتی یک‌بار برای رضای خدا سر بر مهر نگذاشته، فاصله‌ای به وسعت زمین تا آسمان است.

ما با رفتار اسلامی و دینی پیش آمدیم، اما درک نشدیم؛ رانده شدیم و برای همیشه در نگاهت به صورت فرزندخوانده‌هایی لجوج، سر به هوا و مخل آسایش و آرامش تصویر شدیم. گویی تمام تلاش‌هایمان برای پیوند، به دیوار بی‌مهری خورد و صدایمان در سکوتِ سردِ خانه گم شد.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری#چندخط_برای_مادرم

1765484900img_20251211_235715_742.jpg

 نظر دهید »

نجوای عروس با مادرشوهر

20 آذر 1404 توسط مریم قپانوری

نجوای عروس با مادرشوهر

مادرشوهر عزیز و مهربانم، سلام

مدت‌ها بود که در دل آرزو داشتم بی‌پیرایه و بی‌تکلف با شما سخن بگویم؛ از لحظاتی بگویم که با تمام وجود، همسرم را دوست می‌دارم، درست همان‌گونه که شما دوستش دارید. از روزهایی بگویم که دل من نیز، همچون دل شما، برای سختی‌ها و مشقت‌هایی که او در راه زندگی مشترکمان می‌کشد، می‌سوزد و غمگین می‌شود.

همیشه در دل اندوهی داشتم از اینکه گاهی ناراحتی‌ها و دلخوری‌های زندگی‌مان را با شما در میان می‌گذاشتم؛ چرا که نمی‌خواستم سایه‌ای از رنج بر دل شما بیفتد. روزی که به خانه‌ی شما قدم گذاشتم و دستان پدر را بوسیدم، شما را همچون مادر نداشته‌ام دانستم؛ مادری که با همه‌ی دلسوزی‌هایش، یاری‌گر و راهنمای زندگی‌ام بوده است.

آرزوی من این بود که با همه‌ی وجودتان برایم مادری کنید؛ شاید توقعی بزرگ باشد، اما مگر نه اینکه گفته‌اند عروس، خاک و ریشه‌اش را از خانواده‌ی همسر می‌گیرد؟ من همیشه حرمت شما را نگاه داشتم و هیچ‌گاه به خود اجازه ندادم خلوت و دورهمی‌های دونفره‌ی شما با پسرتان را بشکنم. از اینکه او روزهایی را در خدمت شما می‌گذراند، هرگز دلگیر نبوده‌ام؛ بلکه تنها آرزویم این است که من و فرزندم را نیز فرزندان خود بدانید.

از روز نخست که عروس خانه‌ی شما شدم، هیچ‌چیز از شما طلب نکردم. با همه‌ی کم و زیادی‌ها، با همه‌ی دشواری‌ها و فراز و نشیب‌ها ساختم و برای پسرتان کم نگذاشتم. اما در ژرفای دلم همیشه این نگاه جاری بود که ای کاش من و فرزندانم را به همان اندازه که دیگران را دوست می‌دارید، دوست می‌داشتید.
#به_قلم_خودم
#تولیدی
#چندخط_برای_مادرم
✍🏻مریم قپانوری

1765375973img_20251210_174140_666.jpg

 نظر دهید »

باران اشک بر زمین بی‌تاب

18 آذر 1404 توسط مریم قپانوری

باران اشک بر زمین‌بی‌تاب

روز مادر و ایام شهادت حضرت زهرا(س) برای من همیشه سنگین و دلگیر است. نبودن مادرم زخمی است که هیچ‌گاه التیام نمی‌یابد؛ هر سال در این روزها دوباره تازه می‌شود. در جمع دوستان، وقتی با شوق از حضور گرم و پررنگ مادرشان سخن می‌گویند، من در سکوت فرو می‌روم. نه اینکه حسرت نعمت آنان را بخورم، بلکه دلم برای خودم می‌گیرد؛ برای سال‌هایی که بی‌مادر گذشت و برای رنجی که هر روز با من است.

یاد آن روز می‌افتم که برای تغییر برنامه درسی‌ام درخواست داشتم و مسئولی بی‌پروا گفت: «بچه‌هایت را بگذار پیش مادرت تا راحت شوی.» نمی‌دانست، یا شاید نخواست بداند، که نداشتن مادر یعنی نداشتن همه چیز؛ یعنی نبودن پناه، نبودن سایه‌ای که حتی نامش آرامش می‌آورد.

امروز، وقتی جشن‌های مادرانه برپا شد، من راه خانه را در پیش گرفتم. نه از سر بی‌اعتنایی، بلکه برای آنکه اشک‌هایم کمتر جاری شود و دلم کمتر ریش‌ریش. گاهی تنها راه آرام گرفتن، پناه بردن به خلوت است.

ای کاش کمی آهسته‌تر از عشق‌هایتان بگویید، تا دل‌های بی‌مادر کمتر بی‌تاب شوند و اگر دعایی بر زبان می‌آورید، سهمی هم برای ما بگذارید؛ برای دل‌هایی که در حسرت مهر مادر، تنها به یاد و دعا زنده‌اند.

✍🏻 مریم قپانوری
#به_قلم_خودم
#نقد
#رها_نویسی

1765263085img_20251209_102004_486.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 5
  • 6
  • 7
  • ...
  • 8
  • ...
  • 9
  • 10
  • 11
  • ...
  • 12
  • ...
  • 13
  • 14
  • 15
  • ...
  • 58
اسفند 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29

موضوعات

  • همه
  • احکام نو پدید
  • اخبار
  • به سوی ظهور
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • حجاب و عفاف
  • درباره مدیر
  • دفاع مقدس
  • دلنوشته ها
  • دینی
  • دینی،سیاسی
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • روز مادر
  • سواد رسانه ای
  • سیاسی
  • سیاسی
  • سیاسی،دینی
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • مذهبی،دینی
  • نسیم خدا
  • نوروز 96

آیتم ها

  • محفل قرآن.
  • در سکوت هاضمه
  • سحر اول ...
  • پیشنهادات زندگی
  • ماهیت سفره‌ها یکی نیست
  • مکان‌نما.
  • طنین یقین ...
  • نُشخوار ذهن
  • سرنوشت اجی مجی
  • جاودانه ...
  • فریاد جاودانگی
  • عهد‌نامه با امام زمان(ع)
  • تو کجایی؟!!
  • دلنوشته‌ی انتظار
  • سرباز کوچک وعده‌ها
  • لشگر رعب و خلع سلاح ذهن
  • سفره‌ی لطف
  • قرآنی که نمیسوزد
  • چگونه در این روزها زندگی و خانه را مدیریت کنیم؟
  • براندازی به سبک داخلی

کاربران آنلاین

  • قرار دل بی قراران
  • راضيه فارغ
  • Sepide mfl
  • فرشته مشهدی

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس