رویای رساله
🌙 رؤیای رساله
در دوراهی ایستاده بودم؛ یکسو دانشگاه، با مسیرهایی روشن اما بیروح، و سوی دیگر حوزه، با راهی مهآلود اما پر از نجواهای قُدسی. دل، بیقرار بود و عقل، مردد. شبها را با دعا و تردید میگذراندم، تا آن شب رسید؛ شبی که خواب، از جنس الهام شد.
در خواب، خودم را در حجرهای دیدم. نه نامی داشت، نه نشانی، اما بوی کتاب و خاک طلبگی در هوا پیچیده بود. مردی آمد، با چهرهای آرام و نگاهی نافذ. چیزی در دست داشت؛ رسالهای که جلدش ساده بود، اما نور از لابهلای صفحاتش میتراوید. آن را به من داد و گفت:
«این، رسالهی شهیدیست که راه را پیش از تو پیموده. بخوانش، تا بدانی طلبگی فقط درس نیست، جهاد است.»
نامش را نشنیده بودم. «قدوسی» برایم غریب بود. اما آن خواب، مثل مهر بر دل نشست. صبح که بیدار شدم، هنوز حس لمس آن رساله در انگشتانم بود. چند روز بعد، جواب آمد: در سطح دو حوزه علمیه پذیرفته شدهام و بعدها، در مسیر طلبگی، وارد سطح سه شدم و رشتهی فقه و اصول را برگزیدم؛ رشتهای که هر واژهاش، بوی تعهد و مسئولیت میداد.
و آنگاه بود که نام شهید آیتالله علی قدوسی را شناختم. مردی از نهاوند، که نه فقط دادستان انقلاب بود، بلکه معمار تربیت اسلامی. کسی که با همکاری شهید بهشتی، دو نهاد بزرگ را بنیان نهاد:
🔹 مدرسه علمیه برادران حقانی (منتظریه)
🔹 و مکتب خواهران توحید، که بعدها به جامعهالزهراء سلاماللهعلیها بدل شد.
او برای احیای فرهنگ اسلامی، نظام آموزشیای نو و پرثمر طراحی کرد، و با شیوهای کارساز، الگویی شد برای تمام مراکز علمی و فرهنگی. پس از انقلاب، به فرمان امام خمینی (ره)، دادستان کل انقلاب شد و در 14 شهریور 1360، در انفجار ناجوانمردانهای که توسط منافقین در دادستانی رخ داد، به شهادت رسید.
اما آن انفجار، تنها جسم خاکیاش را گرفت. اندیشهاش، راهش، و رسالهاش همان که در خواب به من داده شد هنوز زندهاند. شاید آن خواب، دعوتی بود از سوی شهیدی که میخواست بگوید:
«اگر آمدهای، باید بمانی. اگر میخوانی، باید برخیزی. اگر طلبهای، باید قدوسی باشی.»
🌷 به روح بلندش، که از نهاوند تا ملکوت، مسیر نور را پیمود، صلوات و فاتحهای نثار کنیم:
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
✍🏻مریم قپانوری
#به_قلم_خودم
