روایت دوران پهلوی
پوستِ خیار
هر سال محرم، روز عاشورا، پس از مراسم ظهر، همراه خانواده به زیارت اهل قبور میرفتیم. میان قبرها، یکی با حصار سبز آهنی جدا شده بود؛ میگفتند این همان خان معروف روستاست، همان که روزگاری خانهاش برو و بیایی داشت و خود را ارباب میدانست.
مادرم برایمان حکایت میکرد: خان دو زن داشت؛ همسر اولش سالها بیفرزند ماند و حسرت در دلش نشست، اما همسر دوم هفت پسر به دنیا آورد، بیآنکه دختری نصیبش شود. همین تفاوت، در نگاه مردم، نشانهی قدرت و غرور خان بود؛ گویی فرزند پسر، سند اقتدار و تداوم سلطهاش بود.
مادرم میگفت: ” آن روزها که از طرف پهلوی برای روستا بن و سبدهای کالای غذایی میآمد، دلخوشی کودکان همین بود که پنهانی با دخترعموها سراغ خوراکیها برویم؛ میوه، حلوا شکری، کنجد. اما پیش از آنکه چیزی به دهانمان برسد، پدربزرگ ــ با آن هیبت مقتدر خانوار ــ از راه میرسید. برای خودش میوه پوست میگرفت، بوی خیار تازه در اندرونی خانه میپیچید و ما را صدا میزد. سهم ما پوست خیار بود؛ همان پوست باریک که تنها بوی خوشش در ذهنمان میماند و خیال میکردیم خیار خوردهایم.”
این پوست خیار، تصویر روشن استبداد بود: پهلوی و زیر دستانش همهچیز را برای خود میخواستند و رعیت تنها به ظاهر و بوی خوش بسنده میکرد. از پهلوی و زیر دستانش هم چیزی به مردم نمیرسید؛ هرچه بود برای خودشان بود و در آخر همان چمدانهای معروف که شاه و فرح بستند و بردند.
امروز وارثان پهلوی، در روز پدر، میخواهند بر خاک گور دلشاد کنند جسد مار و مور خوردهی همان متکبر خودخواه را و با شعار «روحش شاد» گذشته را زنده کنند. اما چه چیزی برای مردم باقی مانده است؟ جز همان پوست خیار که روزگاری به دستشان داده شد؟
استبداد همیشه یک چهره دارد؛ تکبر، خودخواهی و انحصار نعمت. مردم تنها بوی خوش را میشنوند، اما حقیقت در چمدانهای بسته و سفرهای بیبازگشت گم میشود.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#نقد
✍🏻مریم قپانوری




