عکسهای رهبری


روایت یک حنجره ذغالی
بهخاطر دارم روزی را که برای نخستینبار، در جمعی حدود شصت نفره از طلاب جوان، میکروفون به دست گرفتم و صدای روضه در فضای نوپای حوزه طنین انداخت. بعدها، با همراهی چند تن از همکلاسیها و هممباحثهایهایم، تصمیم گرفتیم هیأتی کوچک اما دلگرمکننده تشکیل دهیم؛ هیأتی که تنها سهشنبهها برگزار میشد. من مداح آن بودم و دوستانم، شهلا، راضیه و سحر، بانیان و ستونهای اصلی مجلس.
حجرهای کوچک، کنار درِ ورودی حوزه، مأمن ما بود. آن را برای مناسبتهای مختلف با شوق و سلیقه میآراستیم؛ اگر مجلس عزا بود، سیاهپوشش میکردیم. روضهها با حلوای دستپخت شهلا خانم، چای راضیه و سحر و اشکهای بیریا جان میگرفت.
زمان گذشت و آن باقیاتالصالحات کوچک، به هیأتی بزرگ و پرشکوه بدل شد؛ هیأتی که همچنان سهشنبهها میزبان دلهای مشتاق است، اما در دهههای فاطمیه، محرم، آخر صفر و ماه مبارک رمضان نیز، به فراخور ایام، برپا میشود. امروز، این هیأت، با شکوهی بینظیر، پناهگاه و مأمن بانوانیست از هر قشر و سلیقه؛ روضههایش، نفسهای مداحانش و اشکهایی که بر دامانش میریزد، با همهجا فرق دارد.
به درایت مدیر فرهیختهمان، این هیأت آنچنان گسترش یافته که در ماه رمضان، با برگزاری ختم قرآنهای منظم، به عنوان هیأتی رسمی شناخته میشود.
امروز، پس از سالها، بار دیگر در همین هیأت، میکروفون به دست گرفتم. بسیاری صدایم را نمیشناختند، غریبه بودند با آن. نمیدانستند که من هم، به قول آن دوست طناز، «حنجره ذغالی»ام. اما امروز، به مدد همان سالهای عشق و اخلاص، خواندم. به غربت مادری چون زهرا (سلاماللهعلیها).
اکنون اگر دلتان شکسته است، اگر بغضی در گلو دارید، اگر دلتنگی مادری بینشان در جانتان شعلهور است، به مجلس عزا خوش آمدید. اینجا جاییست برای گریههای بیپناه، برای زمزمههای عاشقانه، برای آنهایی که با اشک، راه وصل را پیدا میکنند. اینجا، هر قطره اشک و هر آه بیصدا، هر زمزمهی «یا زهرا» به آسمان میرسد.
به مجلس عزا خوش آمدید
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#سوژه_هفتگی
✍🏻مریم قپانوری

گُسَل
نامش که به گوش میرسد، ذهن بیدرنگ به ژرفای زمین میلغزد؛ به آن مرزهای ناپیدا که پوستهها در سکوتی پرتنش بر هم میلغزند و ناگهان، در لحظهای کوتاه و سهمگین، زمین میلرزد. گویی زمین نیز گاه تاب نمیآورد و بغض فروخوردهاش را با لرزشی آشکار فریاد میزند.
اما امروز، گسلها تنها در دل زمین نیستند. در زندگیهای ما نیز ترکهایی پدید آمدهاند؛ شکافهایی که از دل و معنا سر برآوردهاند. گسلهایی که در سکوتِ روزمرگی، در هیاهوی بیوقفهی تصویر و صدا، آرام آرام دهان باز کردهاند و ما را از ریشههایمان دور ساختهاند.
به یاد دارم مادربزرگِ مادرم را؛ زنی که یک قرن با عزت و وقار زیست. روایت میکرد که روزی، نخستینبار در برابر تلویزیون نشسته بود؛ همان جعبهی جادویی که تازه به خانهها راه یافته بود. وقتی گویندهی خبر بر صفحه ظاهر شد و نگاهش به چهرهی او افتاد، با شرمی عمیق و حیایی بیمانند، بیدرنگ برخاست، به اتاق رفت، چادر مشکیاش را بر سر انداخت و دوباره با وقاری تمام، در برابر تلویزیون نشست. یا آنگاه که نخستینبار سوار بر خودرو شد، کفشهایش را از پا درآورد تا مبادا درون آن وسیلهی نوظهور را بیاحترامی کند یا گردی از غفلت بر آن بنشیند.
چه شد که آن حیا، آن احترامِ بیکلام، جای خود را به بیپروایی داد؟ امروز، به جای آن شرمِ نجیبانه، کلیپها و استوریهایی نشستهاند که بیپردهگی را عادی مینمایانند و بیعفتی را به نام آزادی بزک میکنند. گویی گسلها نهتنها در زمیناند، در جانِ فرهنگ ما نیز رخنه کردهاند و با هر لرزش، بخشی از حرمت و حیای دیرینه را فرو میریزد.
ما بر گسلهای خاموشی ایستادهایم؛ گسلهایی که اگر به وقت، ترمیم نشوند، دلها را نیز خواهند لرزاند.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

ندای صحیفه
پاسی از شب گذشته است. هندزفری را به گوش میچسبانم، صدای صحیفه امام در سکوت اتاق و تاریکی شب، همچون ندایی از اعماق تاریخ، مرا با خود میبرد. قدمهایم آرام و سنگیناند، هر واژهای که از دهان امام خمینی (ره) جاری میشود، وزنی دارد که بر جانم مینشیند.
درس این هفته سنگین بود. آنقدر سنگین که معنایش هنوز در جانم تهنشین است. بارها شنیدهام «دین منهای سیاست»؛ جملهای که در ظاهر آرام است و در باطن، ریشهی دین را نشانه میگیرد. به یاد دارم نخستین باری که پس از ایام طلبگی، پا به خانهی یکی از آشنایان گذاشتم، با سیلی از امر و نهی مواجه شدم. اصلیترین کلامشان این بود: «سرت را پایین بینداز، دینداریات را بکن، با سیاست کاری نداشته باش.»
اما امام، با صدایی قاطع و بیپرده، پرده از این سخن دل فریب برمیدارد. میگوید: «آنهایی که ندای دین منهای سیاست سر میدهند، خواسته یا ناخواسته، مقام امامت و ولایت را تکذیب میکنند.» این همان اسلام آمریکایی است؛ اسلامی که نماز را میپذیرد، اما فریاد را نه. اسلامی که سجاده را میخواهد، اما سنگر را نه. اسلامی که با آمریکا و استکبار جهانی کاری ندارد، در برابر ظلم سکوت میکند و در برابر حق، بیتفاوت میماند.
امام میگوید:” همهی احکام ما با سیاست درآمیختهاند؛ از اذان که ندای توحید است تا نماز که رو به قبلهی وحدت است، حتی احکام تخلی که نظم و طهارت جامعه را رقم میزند. دین، بیسیاست، کالبدی بیروح است. امامت، بیمیدان، مفهومی تهی است.
و اما مگر نه اینکه صدیقهی طاهره، فاطمهی زهرا (سلاماللهعلیها)، جان بر سر سیاست نهاد؟ مگر نه اینکه در دفاع از ولایت، در کوچههای مدینه، قامتش شکست تا دین با سیاست بماند؟ مگر نه اینکه خون علی(ع)، صبر حسن(ع) و قیام حسین(ع)، همه در مسیر سیاست بود تا حقیقت دین زنده بماند؟
پس ما نیز، اگر پیرو آن راهیم، باید بدانیم که دینداری بیفریاد، بیموضع، بیمیدان، دینداری نیست. باید بدانیم که هر سجدهای، باید با بصیرت باشد و هر دعایی، با مسئولیت.
در پایان، در دل شب، همنوا با امام امت، با یاد فاطمه(س) و خون شهیدان جان برکف، با تمام وجودم فریاد میزنم:
مرگ بر آمریکا
مرگ بر استکبار
مرگ بر اسرائیل
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

وِردی عظیم در سیاهی شب
چه شبها و روزهایی که از جانم گذشتند و هنوز ردّشان بر استخوانهایم مانده است. روزگاری که نبودش، نبودِ همهچیز بود. من ماندم و تنهایی، من ماندم و سکوتی که دیوارها را به نظاره مینشست. شبها را بیدار میماندم، با چشمانی خسته و دلی بیقرار، در انتظار صدا و نورحضورش و چون میآمد، گویی خورشید از پشت ابرهای سنگینِ اندوه سر برمیکشید و بر دل تاریکم نور میپاشید.
اما پیش از آن، شبهایم پر از اضطراب بود. تبهای بیامان کودکان، گریههای بیپایان، در زدنهای نیمهشب، خاموشیهای ممتد، سرمای استخوانسوز زمستان و گرمای خفهکنندهی تابستان، بارانهایی که سقف خانه را میکوبیدند و ناودانهایی که از برگهای خشک همسایه پر شده بودند و آب را به اتاق بالایی میریختند. شبی که باد، شیشهی خانه را با خشم نشانه گرفت، شبی که صدای جنگ و پدافند، خواب را از چشمانمان ربود، شبی که زمین ششبار لرزید و دلها را لرزاند.
هفت سال تنهایی، هفت سالی که هر روزش به اندازهی یک سال سنگینی میکرد. چه صبری داشتم من! چه کوهی بودم من! شبی را به یاد دارم که کودکانم از تب میسوختند و من با دستانی لرزان، پیشانیشان را لمس میکردم، پرستاری که تا سپیدهدم بیدار ماند. شبی که دخترم دستش شکست و من با دلِ پارهپاره، دردش را در آغوش گرفتم. شبی که نوزاد کولیکیام تا صبح گریست و من با چشمانی بیخواب، در آغوشش تاب میخوردم.
شبی دیگر که عقرب نیشم زد و تب و درد، تنم را لرزاند تا او آمد. شبی که دختر بزرگم، گوشی را برداشت و به همسایه زنگ زد، شاید پناهی، شاید نوری، اما پاسخی نیامد. شبی که مهمانیها بیاو برپا بود و من در میان خندهها، غایب بودم. شبی که بارداری و تهوع، ضعف و فرزندی کوچک، مرا در حصار درد و بیکسی فرو برد.
در همهی آن شبها، تنها تو بودی، ای خدای بیهمتا. تو بودی که در تاریکی دستم را گرفتی، تو بودی که در دل طوفان، پناه من شدی. تو بودی که در سکوت شب، ذکر “وَاللهُ خَیرٌ حافِظاً وَ هُوَ أرحَمُ الرّاحِمین” را در گوش جانم زمزمه کردی. تو بودی که مرا از فروپاشی بازداشتی، که در دلِ شبهای بیپایان، نوری از امید در دلم افروختی.
پس اکنون نیز، ای دستگیر بیپایان، دستم را رها مکن. همچون گذشته، در کنارم بمان. در این راهِ پرسنگلاخ، در این شبهای بیانتها، در این روزهای بیپناهی، تو باش که من باشم. تو باش که فراموش نکنم، حتی در نبودِ همه، تو هستی و همین بودنِ تو، برای ایستادن کافیست.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
ایدهآل
با خودش میگفت چون در سن پایین ازدواج کردهام ایده آلهای زندگیام را نمیدانستم چه هست؟ اصلا چه معیارهای برای ازدواج مهم هست؟ اصلا من آن موقع چون زود ازدواج کردهام اگر عقل الان را داشتم هرگز ازدواج نمیکردم.
این گفتگو و شاید گفتگوهای مشابه این را بارها با گوش خودمان شنیدهایم خانمی که ابراز نارضایتی از وضع موجود میکند؛ همسرش آنچه که او در ذهن داشته یا دارد نیست؟!
همین افکار در جامعه امروز ما موجب شده که از هر دو ازدواج یکی به طلاق منجر شود
چرا ما همیشه به طرف مقابل فکر میکنیم؟! اندکی به خودمان فکر نمیکنیم.
مگر نه اینکه آسیه همسر فرعونی بود که خدای ثروت و تکبر بود و ذی الوتاد، چرا با وجود همهی اینها از او جدا نشد ماند و ایستاد و یکی از چهار زن برتر بهشت شد.
جعده با اینکه زن یک امام بودند؛امامی که عصمت داشته و دارای سجایای اخلاقی، خانوادگی و عرفانی و.. بودند اما این زن به همسر وفادار نماند و او را مسموم و به شهادت رساند.
خدیجه (س)در کنار پیامبر (ص)،که ثروت و مکنت و خانواده آن چنانی نداشت، آنچنان رشد و تعالی مییابد و به درجات معنوی بالا میرسد که خودش از زنان بهشتی و مادر حضرت زهرا (س) است.
مریم دختر عمران همان بانوی پاکدامنی که دامنش به حیا و عفت آراسته بود، او نیز از قدیسهها و زنان برتر بهشتی است.
اینها افسانه نیستند که در آن مناقشه شود، اینها واقعیتی است که ما نمیخواهیم درک کنیم.
اگر دنیا به وفقمان نیست خودمان باید فکر کنیم در کجای تاریخ ایستادهایم. باید خودمان را تغییر بدهیم. این ما هستیم که زندگیمان را میسازیم آخرتمان را در بهشت یا دوزخ بنا مینهیم. ما را در قبر خودمان میخوابانند نه در گور دیگران.
بهتر است با همهی نقش و شرائطی که داریم و خواسته یا ناخواسته پذیرفتهایم خودمان را تربیت کنیم و زمینهی تغییر یا تربیت دیگران را از تغییر در خودمان ایجاد کنیم.
#نقد
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری