زیر سقف دوبیتی
داشتم کتابهای داخل کمد را تمیز میکردم که چشمم به کتاب اشعار باباطاهر افتاد. صفحاتش را یکی یکی ورق زدم؛ با هر شعر و خطی، خاطرهای از گذشته برایم تداعی میشد.
مکن کاری که بر پای سنگت آیو
جهانی، وین فراخی، تنگت آیو
چو فردا نامهخوانان نامه خوانند
تورا از نامه خواندن ننگت آیو
زیر سقف این دوبیتی درنگ کردم. دنیا «دار مکافات» است؛ روزگار چه سخت و چه دشوار میگذرد؛ این مائیم که از این روزگار، برای خودمان حصارهایی نامرئی میسازیم و بعد تازه از تنگی همان حصارها مینالیم. خیال میکنیم سیاهی درونمان از گرد و غبار بیرون است، در حالی که مهآلودترین گرد و خاک بر آیینهی دل مینشیند.
اکنون که ورقها را میبندم، میبینم که پاکیزگی جان از رفتن گرد کینهها شروع میشود.
این روزها که خانه را از غبار میشوییم، دل را هم جارو بزنیم؛ پنجرهها را که باز میکنیم، جان را هم به روی نسیم صبح روشنی بگشاییم. کاری نکنیم که مرگ، نامهی ما را بهمان نشان دهد و ما از خواندنش شرمسار شویم. باید چنان زندگی کنیم که نامهخوانان فردا، وقتی نامهی ما را میخوانند، میانَش بویِ یاس و برادری و بخشش برخیزد.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#گردش_کتابی
#مدار_نوشتن
✍🏻مریم قپانوری





