رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

عکسهای رهبری

 

1473911938_1.jpg

عکس نوشته‌های رهبر شهید ویژه پروفایل

26 شهریور 1405 توسط مریم قپانوری

#عکس_نوشته
#عکس_نوشته_تولیدی

1789631525negar_1789631116047.jpg

 نظر دهید »

عطر حضور حقیقی

25 شهریور 1405 توسط مریم قپانوری

عطر حضور حقیقی

میان سکوت سرد صفحه‌ی گوشی همراه و مرور بی‌پایان نگاره‌های مجازی، ناگهان چشمم به نمایه‌هایی افتاد؛ نمایه‌هایی کوچک که هر کدام، ویترین یک عمر است. یکی قد کشیدن فرزندی از نسل‌اش را به تماشا گذاشته و آن دیگری، شکوه هم‌قدم شدن در مسیر پرفراز و فرود زندگی را.

عصر ارتباطات پارادوکس تلخی است. ما در دنیای اتصال دائم اینترنت، آنچنان از یکدیگر جدا شده‌ایم که اخبار زندگیمان را باید از پشت شیشه‌های سرد و بی‌روح پروفایل‌ها سراغ بگیریم. این‌همه تکنولوژی انگار میان قلب‌های ما دیواری از جنس غفلت کشیده است. آن‌قدر در حصار تنگ روزمرگی‌ها و خودمحوری‌ها غرق شده‌ایم که یادمان رفته، روح آدمی در پیوند با دیگران پویا می‌شود.

ما غافل شدیم از آن حقیقت الهی که فرمود: «یَدُ اللهِ مَعَ الجَماعَة». دست خدا با جماعت است. جماعتی که در تلاطم‌های سهمگین روزگار و در آرامش ساحل آسایش، تکیه‌گاه یکدیگرند. ما انسان‌ایم؛ موجودی که درخلوت خودساخته، رشد نمی‌کند بلکه در وحدت با دیگران شکوفا می‌شود.

یک دست صدا ندارد. این قانون خلقت است. وقتی پیوندها سست شود، وقتی نگاه‌ها به جای درک چشمان یکدیگر، به لایک‌ها، آمارها و عکس‌های بی روح دوخته شود، روح معنویت از کالبد جامعه می‌رود. باید حصارهای شیشه‌ای این دنیای مجازی را بشکنیم؛ از «نمایه» به «درک حضور» همدیگر کوچ کنیم چرا که عطر حضور حقیقی، هرگز در هیچ پست و استوری‌ پیدا نخواهد شد.خداوند، جماعت همدل را دوست‌ دارد. در قلب‌های به هم پیوسته، راحت‌تر می‌توان خدا را یافت.
#نقد
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

1789555906negar_1789555586313.jpg

 نظر دهید »

سکوت قاصدک‌ها

24 شهریور 1405 توسط مریم قپانوری

سکوت قاصدک‌ها

گاهی برای فرار از هیاهوی هزارتوی امروز، ناچاریم ریل ذهن را به عقب برگردانیم برای یافتن گمشده‌ای در سال‌های دور. دستی بر کمد چوبی و قدیمی کشیدم. کمدی که عطر کهنگی‌اش، بوی کاهگل‌های نم‌خورده و خاطرات مادربزرگ را در خانه پراکند. آلبوم را که پایین آوردم انگار برگی از تاریخ سرزمینم را گشودم.

تصویرها از سایه‌ای محو و سیاه‌و‌سفید تا تصویری تمام رنگی پشت‌سرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکس‌ها مکث کردم که تاریخش حکایت از سال 67 داشت؛ همان سال‌های جنگ و استقامت. پدرم در آن عکس با قامتی با صلابت و چهره‌‌ای که گرد غربت روی آن نشسته، در کنار دو هم‌رزم ایستاده بود. آن زمان‌ عکس‌‌ها قاصدک بودند؛ سفیرانی که از دل خط مقدم جبهه، راه را طی می‌کردند تا به مقصد برسند؛ به دست مادری نگران یا همسری دل‌شکسته برسند و بگویند: «ما هستیم؛ هنوز می‌تپیم و مقاومت ادامه دارد». نامه‌ها با خطی لرزان، روی کاغذهای کاهی نوشته می‌شدند تا مرهمی باشند بر دلتنگی‌های خانواده.

امروزه جنگ، روایت دیگری را رقم می‌زند؛ این بار از میادین نامرئی مقاومت. رزمنده‌ی امروز در حصار سکوت و اقتدار است. آن‌چنان که در سنگر‌ها و کنار لانچرها، برای حفظ امنیت خویش و سرزمینش، باید ارتباطش را با جهان بیرون قطع کند؛ نه گوشی همراهی، نه آوایی و نه حتی لرزشی در سیم‌های ارتباطی.

چقدر این بی‌خبری مدرن، سنگین‌تر از آن سکوت نامه‌نگاری قدیمی است! امروز انتظار، «منتظر نوری در ظلمت بی خبر بودن» است.
این‌جا، دیگر قاصدکی نیست که خبری بیاورد؛ تنها دعا است که عرض اقیانوس‌ها را طی می‌کند و به سنگرهای بی‌نام‌ونشان می‌رسد.

این جنگ، هم در ظاهر خشن است و هم در باطن، صبری زینبی می‌طلبد که «ما رأیتُ الا جمیلاً» را در پس هر فقدان و سکوتی زمزمه کند. رزمنده‌ی امروز در آلبوم تاریخ خدا ثبت می‌شود؛ جایی که هیچ تصویری پاک نمی‌شود و هیچ چشم‌انتظاری، بی‌اجر نمی‌ماند.

#به_قلم_خودم
#پل_کلمات
#مدار_نوشتن
✍🏻مریم قپانوری
#نقد
#مرقومات_جنگی

1789472041s9rhmnho3jkhmzr4puewh4ygdv8-dch18crwtjix6cvvttbidw.png

 نظر دهید »

هلهله‌ی باران در نخستین نفس

22 شهریور 1405 توسط مریم قپانوری

هلهله‌ی باران در نخستین نفس

عصر یک روز بهاری بود؛ از آن روزهای فلق‌گون و باران‌خورده که آسمان نفس تازه‌ای می‌کشید و زمین عطر مدهوش‌کننده‌ی خاک تشنه را با تمام وجود می‌نوشید. پشت پنجره‌ی چوبی و قدیمی اتاق مادربزرگ، نوای دلنشین شرشر باران، سمفونی آرامش‌بخشی را نواخته بود.

مادرم با قلبی مالامال از اضطراب شیرین و انتظاری مقدس، تن باردار و سنگین خود را به سمت پنجره رساند. دردهای زایمان همچون امواجی مداوم و سهمگین در جانش می‌دویدند. پنجره را گشود. خنکای مطبوع باران صورتش را نوازش کرد. نگاهش با زیبایی طبیعت گره خورد؛ آن‌جا که در میان سبزی سرکش و رقصان درختان باغ، رنگین‌کمانی هفت‌رنگ و باشکوه همچون پلی از جنس نور، امید و رحمت از افق تا زمین کشیده شده بود. مادر رو به آسمان بارانی کرد؛ دستی بر شکم کشید و با تمام وجود از خدا مدد خواست.
درد، امانش را بریده بود اما او دلش را به نوای آسمان و تجلی نور در رنگین‌کمان سپرده بود. زیر لب اذکار انس و استغاثه را زمزمه می‌کرد. پدر هنوز از دیار خدمت و سربازی برنگشته بود و مادر در آن خلوت غریب تنهایی‌اش را به وسعت آسمان پیوند زده بود.

با هر غرش رعد و برق نفس مادر به شماره می‌افتاد، اما او تمام درد زایمان را با لمس نگاهش در طبیعت بکر و باران‌زده‌ی بیرون فرو می‌برد و نفس‌های عمیق می‌کشید. اندکی بعد میان اتاق قدم می‌زد که ناگهان خواهر بزرگم، فرشته‌ای یک‌ساله‌ از خواب معصومانه‌اش پرید. او با چشمان حیرت‌زده به جستجوی مادرم برخاست و دستان کوچک و لطیفش را دور انگشتان لرزان مادر گره زد. مادر دیگر نتوانست درد بزرگ تولد را تاب بیاورد. دخترک خردسال با پاهای کوچک و بی‌تابش به سراغ مادربزرگ دوید. در یک چشم به هم زدن، مادربزرگ با ذکر «یا علی» و پدربزرگ با چهره‌ای مهربان و دلگرم‌کننده به بالین مادر آمدند.

در آن لحظه‌ی قدسی، میان هلهله‌ی قطرات باران بر بام و ترانه‌ی بهاری طبیعت، من چشم به جهان گشودم. باران همچنان با شوق می‌بارید و من در نخستین نفس‌های حیاتم با صدای شرشر باران در آغوش گرم خانه آرام گرفتم.
سرنوشت من از همان ابتدا با رقص قطرات باران، پاکی رنگین‌کمان و مهر بی‌کران خانه‌ی مادربزرگ گره خورده بود.
#نقد
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
#سوژه_هفتگی
✍🏻مریم قپانوری

1789292377rainbow-rainy-window-stockcake.jpg

 نظر دهید »

حجابی به نام اختیار

20 شهریور 1405 توسط مریم قپانوری

حجابی به نام اختیار

روزگار انگار تازیانه‌اش را بر دوش او سنگین‌تر کرده بود. چرخ زندگی‌اش به سختی می‌چرخید طوری که ناچار شد چند شیفته کار کند. زندگی سخت، زخم زبان‌‌ها و گلایه‌های گاه‌ و بی‌گاه اهل‌وعیال لحظه‌ای او را آسوده نمی‌گذاشت. در آن روزگار تاریک بی‌پولی، سجاده‌اش مأمن درد دل‌هایش بود و چله‌نشینی‌هایش فریادی بود در سکوت به امید گشایشی.

تا آنکه دوستی دستان سخاوتمندش را باز کرد و او را به باغی دعوت کرد؛ باغی که اجازه داشت از آن هرچه می‌خواهد برچیند.

به باغ که قدم گذاشت در ابتدا چشمانش به خوشه‌های «جارو»های خودرو افتاد که در کنج دنج باغ، سر به فلک کشیده بودند. در آن لحظه تصویر خسته‌ی همسرش در ذهنش جان گرفت؛ زمانی که از کمردرد ناشی از کار خانه می‌نالید و از نبود جارویی نرم و مناسب برای زدودن گردوغبار حیاط گلایه داشت. با دلی پر از شوق شروع به چیدن جاروها کرد.

صندوق عقب ماشین لبریز از جارو شد. دستانش در جدال با ساقه‌های خشک و زبر، زخمی شد.خستگی آنچنان بر جانش چنگ انداخت که ناچار شد لحظه‌ای بر زمین دراز بکشد. آفتاب که در حال غروب بود، بوسه‌ای گرم بر صورتش نشاند. در همان حال که چشم به آسمان داشت نگاهش به شاخه‌های سنگین گردو، بادام و پسته گره خورد؛ همان نعمت‌هایی که می‌توانست هر جیبی را پر و هر سفره‌ای را رنگین کند. یاد سفره‌ی خالی و شکم‌های گرسنه افتاد.

با تنی کوفته و دستانی خونین، آخرین رمق‌هایش را جمع کرد و چندکیلویی از گردو چید. خورشید که رفت او با همان دست‌های پرآبله به خانه بازگشت. فروش آن چند کیلو گردو، نان شبی شد بر سفره‌‌ی خالی‌اش. او با کوته نظری خود دریای بی‌کران رزق را در کاسه‌ی کوچک انتخابش محدود کرد.

دنیا عرصه‎ی انتخاب‌های مدام است. ما در باغ زندگی، هر روز میان مسیرهای پیش‌رو سرگردانیم. اگر چشم بصیرت داشته باشیم و گره‌های کور زندگی را با تدبیر باز کنیم خواهیم دید که چرخ زندگی با انتخاب‌های عاقلانه درست می‌چرخد.

#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#نقد
پ.ن:این داستان واقعی است.
✍🏻مریم قپانوری

1789118660negar_1789118534482.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • ...
  • 3
  • ...
  • 4
  • 5
  • 6
  • ...
  • 7
  • ...
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 245
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

موضوعات

  • همه
  • دست نویس‌ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها
  • نظر شما چیه؟

آیتم ها

  • نظر شما چیه؟
  • بلیت بازگشت
  • حوالی لبخند
  • مادر گرسنگی
  • قرار ناگزیر
  • دمیدن روح در خانه
  • نانوشته.
  • تو هم می‌توانی
  • در لحظه.
  • خانه تکانی پاییزی
  • در میان جزئیات مادری
  • یه شروع متفاوت اول مهری
  • نوستالژی یک پیشنهاد
  • یک فانتزی جالب
  • یه فانتزی جالب
  • تصویر ماندگار حرم حضرت معصومه (س)
  • امتداد روح
  • به آستان مهربان پدر
  • فراتر از مرزهای خود
  • قحطی جان در عصر رفاه

کاربران آنلاین

  • حسيني قهنويه
  • زهرا مرادي يادگاري
  • مریم فرهادی
  • سمیه حسینخانی
  • شهدای جنگ تحمیلی

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس