عکسهای رهبری


بایگانی جان
از آن روزها، در بایگانی ذهنم، عطری مانده است که هیچوقت نپوسیده؛ عطر حریمی که در جان کودکانه من، قداستی غریب و دستنیافتنی داشت. وقتی از “آخرین دیدار” سخن میگویم از بستن دفتر یک دوران معصومانه حرف میزنم.
کودکی ما در آن سفر خانوادگی خلاصه شد؛ سفری که قبل از آنکه پایمان به مشهد برسد، روحمان با صدای نقارهخانه پرواز کرده بود. یادم هست سقاخانه، مأمن عطشهایمان بود و آب، طعم زلالی میداد که در هیچجای جهان پیدا نکردم. آن مغازههای کناری حرم، آن نوارکاستهایی که با لهجهی گرم و شیرین تاجیکی، «شاه خراسانی» را زمزمه میکردند.
هنوز طعم گس و شیرین آن نقلهای مارپیچ زنجبیلی زیر دندانم است؛ همان نقلهایی که انگار شیرینیاش از جای دیگری میآمد. یادم هست بوی بامیههای داغ تنوری که از پس بخار، چهرهی خستهی زائران را گشاده میکرد. انجیرهای خشک بند کشیده که تکهای از رزق بهشتی بودند. آن تیشرتهای سفید ساده که نقش ضامن آهو بر سینهشان نشسته بود، تنها یک سوغاتی نبود؛ نشانهای از عشق بود که با افتخار به آشنایان دادیم. آن روزها، “سوغاتی” تبرکی بود از ان صحن و سرا.
مهمانخانهی امام رضا(ع) هم حکایتی دیگر داشت؛ قورمهسبزیاش طعمی از اجابت داشت. عزیزترین قاب آن روزها، عکسهای دستهجمعی بود. عکسهایی که دنبال ثبت لحظهای بودند که در آن دست به سینه برای ارادت ایستاده بودیم؛ ساده و خاکی.
لحظهی شفای کودک تشنجی کنار پنجرهی فولاد همان لحظهای بود که آرامش آن سالها برایم معنا شد. مادر همیشه میگفت: «وقتی از پابوس آقا برمیگردید، باید قلبتان به اندازهی همان کلهقندهای کادوپیچ آشنایان، شیرین باشد.» و ما به رسم آن روزها، نذر سلامتیمان را با ذبح دو بزغالهی کوچک ادا کردیم. نذری که برای چشاندن طعم مهر امام به دهان نیازمندان همسایه ادا شد.
روزها گذشت."آخرین دیدار خانوادگی"، پایان فصلی بود که خدا و امام، در دسترسترین حقیقت زندگیمان بودند. امروز که به آن خاطرات فکر میکنم، دلم برای آن سادگی تنگ میشود؛ برای دنیایی که در آن، لذت زیارت در «بودن» بود. کاش دوباره با خانواده همانگونه، بیتکلف و خالص، زائر آن حریم امن شویم.
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
#خاطره_گردی
✍🏻مریم قپانوری

زیر چادر گلگلی
صدای اذان، از دوردستها میآمد. بچهها، در میان بازی قایمباشک، هر یک گوشهای از اتاق را برای پناه گرفتن انتخاب کرده بودند؛ انگار هر کدام، دنیای کوچک و دنج خود را در سایهی جستوجوی دیگری پیدا کرده بودند.
آب خنک و پاک وضو بر چهرهام نشست. چادر گلگلیام را بر سر کشیدم؛ رو به قبله ایستادم و اذکار قدسی نماز از لبانم جاری شد تا سکوت اتاق را با زمزمهی ذکرها بشوید. اما در پس این سکوت، طوفانی از جیغ و بدوبدو در جریان بود.
برای من بازی بچهها در آن لحظه بیرحم بود. پسر کوچکم خودش را به زیر چادرم رساند. او نمیدانست که من در میان حجابِ گلگلی، در حال سیر و سلوک هستم. گاهی گوشهی چادرم را میکشید،گاهی مُهر سجده را از زیر دستانم میربود. گاهی مهر را به دندان میگرفت.وقتی با دیدن چهرهی گشادهام، مهرم را دوباره سر جای خود میگذاشت، انگار در میانهی نماز، دعای مستجابی را زمزمه میکرد. پیش از آنکه به سجده بروم، مُهر را از میان دندانهای کوچک و خیس بازی، بیرون میکشیدم. گاهی لبههای چادر را برای پنهان شدن از خواهرانش محکم چفت میکرد، تلاش او تکانی ناگهانی برای بر هم زدن تعادل و افتادنم بود.
موجی از خشم در رگهایم جاری شد. جنگ بزرگی در وجودم درگرفت؛ تقابل میان صدای خشونت نفس اماره که فریاد میزد «بایست و او را از خود دور کن!» و ندای یکتاپرستی که در پسِ اذکار، آرام و استوار میگفت: «صبری جمیل». در پس هر ذکرم، تنها یک درخواست داشتم: «خدایا، از تو صبری میخواهم که در بحرانها، در تنهاییها و حتی در لحظات خلوت با خودت، پایدار بماند.»
نماز که به پایان رسید، سکوت سنگینی میان من و پسرم حاکم شد. او با چشمانی که انگار تمام پوزش دنیا را در خود داشت، به من نگاه کرد و گفت: «ببخشید…». این کلمه، اگرچه کوچک بود، اما مانند تیغی بر زخم خستگی من نشست. زیبایی صبرم، در برابر معصومیت او، به لرزه افتاد.
من به جای شکایت، سجدهی شکر بهجا آوردم. شکر برای این توانایی که بتوان در میانهی آشفتگی، صلح را پیدا کرد.به یاد آن روزی افتادم که پیامبر (ص) در سجده، با دوش گرفتن حسینین (ع) عبادتش را به کمال رساند. او نیز در میانهی عبادت با فرزندانش پیوند میبست.
صبر کردن در میانهی بازی بچهها، همان عبادت سخت و والایی است که در صفحاتِ تاریخ، نامِ قدسیان را جاودانه کرده است.
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#به_عشق_پیامبر
✍🏻مریم قپانوری

💥اینم تشخیص طبی سگ زرد
❎ترامــپ جنایتکار غلبـهٔ دم شـدیـد داره
از صـورت گلگـون و قرمـزش
میشه فهمـید که خون میباره
✅فقط حجامت کارسازه براش
اونـم حـــــجـامــت اسـلامـــی😁
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📌دمدمی مزاج بودنش
پرخاشگر و اجتماعی بودنش
قوه جنسی و پرجنبجوشی که داره
✅همچین آدمی شکست رو وقتی
میپذیره که لحظهٔ مرگش باشه
📌با این حـجم از غـــلبه دم و غرور بالایی
که داره هیچوقت نه باخت رو قبول میکنه
نه اعلامش میکنه.
دنیا رو بهم میریزه ولی این کارو نمیکنه‼️

وقت عروسی لاله روئیده ز خنچه
همه با هم برای سیریک

سایهی جنگ بر سطرها
تازه پلکهایم بعد از نماز صبح گرم شده که باز صدای هواپیما میآید. از جا میپرم. خیال میکنم جنگندهها دوباره برگشتهاند. هنوز هواپیما دارد سکوت صبح را پاره میکند که گوشیام زنگ میخورد. دستم را زیر متکا میبرم تا صدایش را قطع کنم اما پیدایش نمیکنم. با ترس از جایم بلند میشوم گوشیام را پیدا میکنم. صدای هشدار گوشی را قطع میکنم. خودم را با ترس به جلوی پنجره میرسانم. حوالی خانهی استاد را موشکباران کردند. زیر لبم دعا میخوانم و برای سلامتی استاد تسبیح به دست میشوم.
استاد، مردی بود از تبار کلمات و سکوت. زندگیاش در میان سطرهای کتاب و غبار کتابخانهها تعریف میشد. سالها پیش، وقتی بند پیوند با همسرش گسسته شد، او تنهایی را چون قبایی بر تن کرد و به پژوهش پناه برد. در تمام این بیست سال، ردپایی از کودکی در خانهاش نبود؛ او فرزندانش را در میان نظریهها و پایاننامهها پرورانده بود.
هنوز تسبیح در میان انگشتان لرزانم میچرخید که خبر، چون بادی سرد بر جانم نشست؛ موج انفجار، حریف ذهن سرشار استاد شده و سکتهی مغزی انجامیده بود.
وقتی خودم را به بیمارستان رساندم، هیاهوی بخش «آیسییو» با آرامش همیشگی چهرهی استاد در تضادی دردناک بود. برادر و برادرزادهاش از راه رسیده بودند و فضای راهرو، آکنده از بیقراری و دلهره بود. استاد اما، در کما غرق شده بود؛ تنی بیجان بر تختی سرد، و روحی که گویی به تبعیدگاهی دوردست کوچ کرده بود.
روزهای کشدار و تلخ انتظار گذشت تا سرانجام خبر ترخیص رسید. استاد را به خانه برگرداندند، اما دیگر آن پژوهشگر تیزبین پیشین نبود. حالا او مانده بود و دستوپنجه نرم کردن با عوارض سنگین جنگ؛ مردی که روزگاری دنیایی را با اندیشههایش میکاوید، اکنون در حصار تن ناتوان خویش، به تماشای غروب ناتمام زندگی نشسته بود.
#مدار_نوشتن
#پل_کلمات
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#مرقومات_جنگی
