فاطمهای دیگر
فاطمهای دیگر
هنوز آبی که بر خاک تازهی مزارش ریخته بودیم، در دل زمین فرو نرفته بود که زمزمهها آغاز شد: «پدرت تنهاست، باید فکری به حال تنهاییاش بکنید.» گویی غم از دست دادن مادر، آن ستون بیصدای خانه، هنوز در جانمان جا خوش نکرده بود که بار دیگری بر دوشمان نهاده شد. خانه بیمادر، سکوتش سنگینتر از سنگ، دیوارهایش سردتر از زمستان و ما خواهران و برادران بیپناه در میان رنجهایی بیحاصل برای شفایش و بیپناهتر از همیشه.
یک سال و اندی گذشت. من، در همان خانهی خاموش، هم مادر بودم، هم طلبهی در حال تحصیل و هم معلم. شبها با کتاب و اشک، روزها با مسئولیت و صبر سپری میشد. پیشنهادها میآمدند؛ ازدواج، رفتن و رها کردن وضع موجود. اما چگونه میشد دل کند از خواهران و برادرانی که هنوز بوی آغوش مادر را در خواب میجستند؟
روز موعود رسید. با دلی شکسته و چشمانی خیس، به خانهاش رفتیم. پا بر دل گذاشتیم و یاد مادر را در جانمان زنده نگه داشتیم. او آمد. زنی که باید دوستش میداشتیم، احترامش میکردیم و در ظاهر، او را «مادر» مینامیدیم. اما دل، دل بود. با دستپختهای نیمسوختهاش انس گرفتیم، با همهی کاستیها و کمیها و با تلاشش برای پر کردن جای خالی کسی که جایگزین نداشت.
در آن روزها، کسی به خانهمان نمیآمد. نه از ترس ما، که از ترس دیدن حقیقتی که در چشمانمان موج میزد. شبهای جمعه، بیپدر، به مزار مادر میرفتیم. اشک میریختیم و در دل خود را شماتت میکردیم؛ چرا آنقدر که باید، مراقب دل و حال مادر نبودیم؟ سهم ما از زندگی شد دنیایی پر از حسرت، پر از خاطراتی که دیگر تکرار نمیشدند.
اکنون ایام فاطمیه است. خانهی علی (ع) نیز بیمادر است. من میدانم زینب (س) و برادرانش چه میکشند. بیشتر از همه، دل مولا بیقرار فاطمه (س) است. فاطمهای که با رفتنش تمام دنیا را با خود برد.
مادرم فاطمه، تو که رفتی، آسمان بیستاره شد، ما بیپناه و دلها بیقرار. ای وای از دنیای بعد از تو.
امالبنین آمد. زنی که جای مادر را پر کرد. او، با تمام جان و با تمام ایمان، پسرانش را فدای فرزندان زهرا (س)کرد. حقیقتاً فاطمهای دیگر بود؛ بیکم و کاست، همسر، مادرِ مادران، پناهِ یتیمان و چراغی در شبهای تار خانهی بی مادر.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
