قند شیرین حیا
قند شیرین حیا
در دل کوچهای قدیمی در روستایی دور افتاده با دیوارهایی که هنوز بوی کاهگل میدادند، دختری زندگی میکرد به نام عمه زیور . دختری با چادری ساده و گُلگُلی و حیایی که مثل سایهی درخت توت در حیاطشان، آرام و خنک بود.
سالها خواستگار میآمد و میرفت. هر بار، ننهبابا با امیدی تازه چای میریخت، اما عمه زیور با لبخند و سکوتی سنگین، پاسخ را در نگاهش پنهان میکرد. دلش پیش کسی بود که هیچوقت حرفی از دل نزده بود؛ پسر همسایه. همان که هر صبح با اَستر و گاری از کنار خانه رد میشد و با صدایی آرام به ننهبابا سلام میداد.
وقتی بالاخره پسر همسایه با مادرش آمد خواستگاری، عمه زیور نه چیزی گفت، نه چیزی پرسید. فقط وقتی چای را آورد، یک حبه قند را آرام در استکان چای پسر همسایه انداخت. هیچکس چیزی نگفت، اما همه فهمیدند. آن قند، شیرینی رضایت بود. آن حرکت، زبان حیا بود.
در گذشته حیا همچون برگ گُلی لطیف بود که زیبایی رفتار را دوچندان میکرد. دختران با نگاه و سکوتهای معنادار احساساتشان را منتقل میکردند.
امروز هم حیا در جرات و جسارتهای انتخاب وجود دارد اما آن لطافتهای پنهان را کمتر دارد.
چای با قند در قصهی عمه زیور،فقط یک نوشیدنی نبود، نمادی از غنچهی عشق بود که در سکوت شکوفا شده بود.
بیایید این نماد را حفظ کنیم و هر بار که چای مینوشیم یادمان باشد که حیا شیرینترین طعم زندگی است.
#نقد
#به_قلم_خودم
#چالش_هفتگی
پ.ن:این داستان واقعی است.
