عکسهای رهبری


♦️تصویری از پیکر رهبر شهید مسلمانان جهان در حرم حضرت عباس

«آن روز که هوای کربلا در سر داشت، ساواک سدِ راهش شدند؛ انقلاب شد، اما دیوِ بعثی سایهی شومِ جنگ بر سرِ ایران افکند.
روزگار گذشت؛ نه از ساواک نشانی ماند و نه از صدامِ جبار اثری.
حالا اما، “سید علی خامنهای” با لشکری از دلهای عاشق، با مهر، عراق را فتح کرده است.
این میزبانیِ باشکوهِ عراقیان از پیکرِ رهبرشان، یک اتفاق نیست، بلکه میراثِ خونِ امام شهیدِ زندهدل است که راهِ دلها را خوب میدانست.»
#رها_نویسی
#یالثارات_الخامنهای
#باید_برخاست
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

بغضِ یک کودک، داغِ یک امت
دوازده روز از جنگ گذشته بود و دیگر صدایِ گلولهها نمیآمد.آتشبس شده بود. بچههایِ محله، مثلِ همیشه، دور هم جمع شدند تا در زمینِ چمن، فوتبال بازی کنند. پدرها هم بچهها را آورده بودند. تیمِ «بزرگترها» و تیمِ «کوچکترها» تشکیل شد.
همه با پدرانشان میآمدند، جز «حنیف». او تنها، گوشهای ایستاده بود. داورِ بازی به سمت حنیف رفت و با مهربانی پرسید: «چرا بازی نمیکنی پسرجان؟ چرا بابا را صدا نمیزنی بیاید؟»
حنیف، دیگر نتوانست بغضش را نگه دارد. زد زیرِ گریه و گفت: «ولی بابای من شهید شده، دیگه نمیبینمش…»
دلِ داور لرزید. یادِ پدرِ مرحوم خودش افتاد. به حنیف دلداری داد و قول داد که او را پیشِ کسی ببرد که مثلِ پدر، برایِ بچهها مهربان است؛ «رهبرِ شهید».
حنیف به دیدنِ رهبر رفت. از پدرِ شهیدش برایش گفت. آقا، او را در آغوش گرفت و برایش دعا کرد.
اما این روزها «رهبر عزیز» هم از میانِ ما رفت. حنیف، که حالا داغِ رفتنِ دو پدر را بر دل داشت، تنها تر از همیشه، در غمِ از دست دادنِ هر دو، اشک میریزد.
#به_قلم_خودم
#پل_کلمات
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#مدار_نوشتن
♦️ لحظه ورود آیتالله سیدمصطفی خامنهای، فرزند ارشد رهبر شهید بدون عمامه به منظور احترام و تعزیت به حرم سیدالشهدا (علیهالسلام)
به رسم ادب
من ایرانم و تو عراقی چه فراقی چه فراقی
