عکسهای رهبری


ماهی قرمز
خودم را برای بدترین شرایط ممکن آماده کرده بودم؛ لحظههایی را مجسم میکردم که گاز نباشد، برق نباشد و شاید حتی آب هم قطع شود. با خودم میگفتم آن وقت چگونه میتوانم برای فرزندانم غذا فراهم کنم؟ بچهای که معدهاش به کوچکی معدهی یک گنجشک است، زود سیر میشود و دوباره گرسنه؛ و من هر روز، همزمان با شدت گرفتن حملهها به زیرساختها، بیشتر و بیشتر درگیر این کابوس میشدم.
اتفاقاً همان روزها، هنگام خانهتکانی و رسیدن نوبت تمیز کردن یخچال، مثل همیشه دلَم نیامد داروهای نیمهمصرف را دور بریزم. نانهای خشک را هم مثل هر بار کنار گذاشتم. تهدیگ غذا را روی همان نانهای خشک میریختم و همه را برای روز مبادا نگه میداشتم؛ برای روزی که شاید هیچ چیز در خانه پیدا نشود و من بتوانم با همانها، شکم بچههایم را سیر کنم.
امّا همهی آن سناریوهای غمانگیز و آن تراژدیهای هولناک، با مدیریت درست و هوشمندانهی مسئولین، در حد همان خیالهای سیاه باقی ماند و هرگز به واقعیت تبدیل نشد.
جنگ بود، اما فراوانی هم بود؛ دید و بازدید عید و ماهی قرمز سر جایش بود، میوهی شب عید سر سفرهها حاضر بود؛ جنگ بود، اما صفهای طولانی نان در نانواییها به «پختِ تا پاسی از شب» گره خورد، نه به قحطی و درماندگی.
خانه با صدای شلیکها و انفجارها میلرزید، اما سفرهمان خالی نبود.
همهی اینها را مدیون مدیریتی هستیم که نگذاشت قحطی، گرسنگی و فشار طاقتفرسا بر دوش مردم سنگینی کند.
ما پیشتر هم رئیسجمهوری داشتهایم که در اوج شرایط جنگی، میدان را خالی کرد و با چادر زنانه گریخت؛ امّا مسئولان ما ـ از همان کسی که ادبیاتش را «کوچهبازاری» مینامیدند و راه رفتنش را در شأن یک مقام رسمی نمیدانستند ـ ایستادند، مقاومت کردند و نگذاشتند چراغ زندگی در این وطن خاموش شود. زندگی ادامه پیدا کرد، در دل انفجارها و آژیرها؛ در سایهی استقامت و ایستادگی.
امروز، بیش از همیشه، به این اتحاد نیاز داریم؛ همه با هم، دست در دست هم، برای حفظ وطن، برای پیروزی نور بر تاریکی و برای نزدیکتر شدن به روزِ ظهور منجی.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
✍🏻مریم قپانوری

طعم بهار
با رویش گلهای بهاری، دشتها جامهای از شقایق و همیشهبهار بر تن کردهاند. زمین چون تابلوی نقاشی خدا، آکنده از رنگ و زندگی است. در میان این همه طراوت و زیبایی، بوی یک آش بهاری میچسبد؛ آشی که ما آن را «وَرکُواز» مینامیم.
با طلوع صبح، راهی باغ و مزرعه میشویم تا ورکواز را - این گیاه خودرو و خوشعطر_ از دل طبیعت بچینیم. ریشهاش شبیه پیازچهی سبزیخوردن است و ساقهاش یادآور ترهی تازه.
نخست، سیصد گرم از این سبزی پرطراوت را پاک میکنیم، میشوییم و خرد میکنیم، سپس در دیگی جداگانه میگذاریم تا آرام بپزد. پس از پخت، با گوشکوب یا میکسر، آن را نرم و لطیف میکنیم.
در قابلمهای دیگر، بلغور ریزدانه را نیز میپزیم تا به نرمی بنشیند. آنگاه ورکواز پخته را به آن اضافه کرده و هم میزنیم تا جا بیفتد و عطر بهار از دیگ برخیزد. در پایان، پیازداغی طلایی با زردچوبه و اندکی نمک به آن اضافه کرده و آشی پدید میآید خوشرنگ، خوشبو و دلانگیز؛ با طعمی همانند گلهای بهار، ناب و ماندنی.
پ.ن:در بعضی ذائقهها عدس پخته هم به این اش اضافه میشود.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم ✍🏻مریم قپانوری


خوابی که ترامپ دید و تعبیر شد
اعتماد، آخرین سنگرِ ما
بد عادت شدیم…
از همان نخستین روزها، برای به رخ کشیدن عزت و اقتدار و توان درونیمان، سخنگویانی بر ما گماشتند که هر روز و هر شب، ریز و درشتِ وقایع را برایمان باز میگفتند؛ از موشکهای شلیکشده گرفته تا جزئیات فنیشان، از سوختهای جامد و مایع تا شیوههای پرتاب و فرود.
آنان میگفتند و ما، هر روز، با رَجزهایشان جان میگرفتیم. خون غیرت در رگهایمان به جوش میآمد، ذکر دعا بر لبانمان مینشست و یاد خدا در جانمان میبالید.
اما اکنون؛ مدتیست که آن صداها خاموش شدهاند؛ نه از گزارشها خبری هست، نه از سخنهای پرشور. دلنگران شدهایم، در هالهای از ابهام ماندهایم و به آن همه اقتدار و عظمت، گاه شک میکنیم. ناگهان احساس بیاعتمادی در جانمان رخنه میکند و دلمان میخواهد بار دیگر در جریان آن ریز و درشتِ ماجراها قرار بگیریم.
با این همه، نباید فراموش کرد: در دولت و مجلس، سخنگویانِ بهجا و بهزمانی هستند که هرگاه ضرورت اقتضا کند، سخن خواهند گفت. اگر بناست از موضوعی بیخبر بمانیم، جای نگرانی نیست؛ کار ما حضور است—حضور در میدان، در کف خیابان و ورد لبهایمان همان سه توصیهی جاودانِ امام شهید است.
بمانیم اگر نمیدانیم، اعتماد کنیم اگر نمیدانیم.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
✍🏻مریم قپانوری

چشمان نیمهباز
پلکهایم دیگر بالا نمیآیند. بهزعم دیگران چشمانم بسته است، اما من میدانم ـ چشمانم باز است، پسرم صدایم میزند:
«مامان، چشمتو باز کن!»
شبها، تا نفسِ آخرِ سرعت بستههای اینترنت، بیدار میمانم تا ویدیوهای درسی معلم دخترکم را دانلود کنم. نور سرد و آبیِ گوشی روی صورتم میتابد. گوشی را به شارژ میزنم و در ذهنم هزار فکر شارژ نشده میچرخد؛ فردا درسی که باقی مانده، تکلیفی که باید توضیح دهم و خندهای که مدتی است روی لبهای دخترم کمرنگ شده.
صبح، بعد از صبحانه، گوشی را برمیداریم و با هم به دنیای درس و تکلیف سرک میکشیم. من، معلمی بیمدرک و او شاگردی با چشمانی پر از سؤال. میان توضیح و تمرین، گاهی بحثمان بالا میگیرد، صدایمان میلرزد، او از خستگی دلزده میشود و من لب فرو میبندم. بعد، با تکهای بیسکویت و لبخندی اجباری، دوباره قلم را به دست میگیرد، مینویسد، پاک میکند، دوباره مینویسد. من در سکوت نظارهگر فرو رفتنش در دنیای کوچک درس و اجبارم.
عصر که میرسد، کلاسهای مجازی آغاز میشود. صدای معلم میان قطع و وصلهای اینترنت میپیچد. مشقها باید پیش از زمان مقرر ارسال شوند و دستان کوچکش از نوشتن خسته است. من با نگاه، او را به صبوری میخوانم. شب میرسد و باز همان چرخه تکرار. خستگی، خستگی و خستگی. در دل تنهاییام، ناگاه خودم را جای مادری میگذارم که دخترش با کولهپشتی و دفترهایش رفت، اما دیگر هیچ وقت بازنگشت. مادری که حالا میان قاب عکسی نشسته است با شالی سیاه و آهسته زمزمه میکند:
«کاش دخترم بود حتی با همان خستگی، با همان تکلیفها، با همان مشقهای ناتمام… کاش بود، اما زیر خاک نبود.»
اشک در چشمانم جمع میشود. به چهرهی خستهی دخترم نگاه میکنم و آرام موهایش را مینوازم. این خستگی خودش طعم زندگی است. مشقها، تمرینِ صبر و امنیتاند و درسها، تجربهی امید. میان خطهای ناصاف دفتر، چیزی هست که هرگز قطع و وصلی ندارد؛
عشق،امنیت،وطن،زندگی
#دختران_مقاومت
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
✍🏻مریم قپانوری
