عکسهای رهبری


شب بلند غفلت
هر سال، شب یلدا که میرسید، کارفرما با شور خاصی بستههای معیشتی و کمکهزینهای آماده میکرد؛ بستههایی که با نیت خیر بین کارگرانش پخش میشد تا شاید سفرهی آنها را رنگینتر کند. گمان میکرد که با این حرکت، دلهای خسته را شاد کرده و رسم انساندوستی را بهجا آورده است.
اما صبح بعد از یلدا، هنگام پرداخت حقوق، موعد را به تأخیر میانداخت؛ ده روز پس از چله. گویی تصورش این بود که آجیل و تخمه میتواند جای نانِ شبِ تأخیرخورده را بگیرد.
نمیدانم در دلش چه میگذشت، ولی خانهای که شام شب ندارد، با شیرینی و سرخوشیِ مراسم نمیشود گرم کرد. این است راز تلخ روزگار ما: اصل را رها کردهایم و به فرع چسبیدهایم؛ واجب را نادیده گرفتهایم و در مستحب غرق شدهایم.
چه بسیار انسانهایی چون او که دلشان میخواهد کار خیر کنند، اما راه را نه از دلِ عملِ درست، بلکه از ظاهرِ نیک طلب میکنند، غافل از اینکه نیکیِ حقیقی در ادا کردن حق مردم است، نه در بخشیدنِ چیزی که جای آن حق را نگیرد.
خدا رحمت کند مرحوم آیتالله بهجت را؛ جملهای داشت که همچون چراغی روشنگر بود:
«انجام واجبات، ترک محرمات.»
نسخهای کوتاه، اما برای همهی عمر.
بیایید این شب یلدا، پیش از آنکه به فکر بلندترین شب و کوتاهترین روز باشیم، به فکر روشنایی دلها باشیم؛ به جای پرداختن به مستحبات، به واجبات بازگردیم؛ به حقالناس، به صداقت در کار، به وفای وعده، به پرداخت بهموقع مزدها و حق فراموششدهی انسانها.
#نقد
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

آیینهی فروتنی
عادتشان چنین بود که پیش از هر خرید، نخست با خانواده به مشورت مینشستند؛ زمان و مکان را با هم میسنجیدند و توافق میکردند و من، بیخبر از همهی این گفتوگوها، تنها در آخرین لحظه با یک تماس کوتاه به جمعشان فراخوانده میشدم؛ درست همچون کودکی که بیهدف در خیابان، سرگردان به دنبال خانواده قدم میزند و تا زمانیکه او را به سخنی و نظری شریک نکنند، احساس نمیکند که آدمی به حساب آمده است.
چندی نگذشت که به مغازهای پرنور و پرزرقوبرق رسیدیم؛ جایی که لوسترها و چراغها چون ستارگان آویخته، چشم را خیره میکردند. گفتند: «بیا، آیینه و شمعدان انتخاب کنیم.» دلم گرفت. آهسته گفتم: «کاش پیشتر خبر میدادید تا دیگران را نیز همراه کنم» لحظاتی بعد، زنبابا نیز به جمع چهار نفرهی ما اضافه شد.
آیینهها یکی پس از دیگری رخ مینمودند؛ مجلل، نقرهفام، شیک و با قیمتهایی که هر لحظه چهرهی داماد را سرختر و سنگینتر میکرد. درنگی کردم؛ ذهنم به شعر زیب النسا پر کشید:
«از قضا آیینهی چینی شکست، خوب شد اسبابِ خودبینی شکست.» هرچه آیینه بزرگتر و پرزرقوبرقتر، اسباب خودبینی نیز بزرگتر و سنگینتر. گویی انتخاب آیینهی عظیم، نه برای زیبایی خانه، که برای بزرگ کردن خودخواهی و بیاعتنایی به جیب همسر بود.
به خود آمدم. دست بر آیینهای کوچکتر و سادهتر گذاشتم؛ قیمتی مناسبتر، شکوهی بیتکلفتر.
امروز اما، همان آیینهی کوچک، در بازی کودکانهی بچهها به دو نیمه شد و شکست. شکستنش، تنها شکست یک شیشه نبود، بلکه زندگی خود دست به نقد زد و نشان داد که تجمل و خودخواهی، همچون آیینهای نازک و سبک، دیر یا زود ترک برمیدارد و فرو میریزد.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری
#رها_نویسی

شهد ناسپاسی
چه بسیار انسانهایی که در مسیر زندگی همچون زنبوری بیقرار، گرداگرد گل وجود انسانی دیگر چرخیدند؛ با وزوزی مداوم، حضوری پرهیاهو داشتند، اما نه برای همنشینی و همدلی، بلکه تنها برای مکیدن شهدی که در جان و دل آن گل نهفته بود. همین که بهرهی خویش را گرفتند، بیآنکه حتی نگاهی به پشت سر بیندازند، پر کشیدند و رفتند.
چه بسیار کسانی که در روزگار آسایش و توانگری، گردن به غرور و تکبر برافراشتند و هیچ نیازی به یاد و حضور دیگران ندیدند؛ اما همین که بیماری بر آنان سایه افکند و رنج و هزینههای درمان بر دوششان سنگینی کرد، دوباره به همان گل بازگشتند؛ گلی که روزی شهدش را مکیده و آنرا ترک کرده بودند.
در هنگامهی مصیبت و مرگ نیز، صفهای پرشمار تسلیتگویان را میبینیم؛ مردمانی که در زمان حیات متوفی حتی یکبار دست او را نگرفتند، یا اگر در کنارش بودند، تنها به سان همان زنبور، بهرهای بردند و رفتند. اینان در روز وداع، چهره در غم میپوشانند، اما در حقیقت، هیچگاه در شادی و سختیهای زندگی همراه و یاور نبودند.
آری، جهان پر از تزاحمها و برخوردهایی است که اگر نبودند، هیچ انسانی قامت خویش را در برابر دیگری خم نمیکرد. تنها سه چیز است که آدمی را به فروتنی وادار میسازد: فقر، بیماری و مرگ. چنانکه امام حسین (ع) فرمود: «لَوْلا ثَلاثَةٌ ما وَضَعَ ابْنُ آدَمَ رَأْسَهُ لِشَىْءٍ: الفقرُ، المرضُ، و الموتُ.» اگر این سه نبود، انسان هرگز سر در برابر هیچ چیز فرود نمیآورد.(1)
پس بیاییم پیش از آنکه فقر، رنج یا مرگ ما را به یاد یکدیگر اندازد، خود به اختیار و از سر مِهر، مهربانتر باشیم؛ دست همدیگر را بگیریم، نه برای بهرهبردن، بلکه برای همدلی و همراهی. چه بسا همین مهربانی، شهدی باشد که جانها را شیرین و دلها را آرام میسازد.
پ.ن:1_ (نزهه الناظر،ص80.)
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

فاصلهها
نمیدانم چرا، اما هر بار که خواستیم به تو نزدیک شویم، گویی سایهای نامرئی میان ما و تو قد میکشید و تو خودت را عقبتر و دورتر میبردی. روزی که قدم به خانه گذاشتی، پذیرفتی که با ما زندگی کنی و در آغاز، روزهایمان به ظاهر آرام و بیدغدغه میگذشت. اما هر بار که به روستا میرفتی و بازمیگشتی، فاصلهها عمیقتر میشد، گویی چیزی در گوش تو زمزمه میکرد و دلزدگیات را بیشتر میکرد، تا آنجا که دل و جانت از ما برید و نگاهت سردتر شد.
ما هرگز به لباس مادر چنگ نزدیم، هرگز به خاطرات گذشته برنگشتیم؛ اما لباسهای تو را بیپروا و بیتکلف شستیم، در کارهای خانه یاریات کردیم و بر زخمهای دل خود پا گذاشتیم تا مبادا تو آزرده شوی. هیچ ارتباطی با دیگران نداشتیم، هر کس سخنی ناخوشایند دربارهات میگفت، طردش میکردیم تا حرمتت نگاه داشته شود. گاه حتی به خاطر تو با پدر درافتادیم و روز مادر برایت هدیه خریدیم؛ اما تو با سردی و بیروحی ما را ملامت کردی و گفتی: «من مادر شما نیستم، دیگر برای من روز مادر نیاورید.»
هر بار که خواستیم به تو نزدیکتر شویم، تو بهانهای یافتی و فاصلهای تازه ساختی. ما فرزندخواندههایی بزرگ بودیم؛ نه انتظار داشتیم کهنه و پوشکمان را عوض کنی، نه چشم داشتیم برایمان بپزی و بشویی. تو آمده بودی که زنِ بابا باشی و ما شاید به خطا، تو را مادر پنداشتیم. هیچگاه نگفتی چرا محبتها را پس میزنی، چرا گامهایت را عقب میکشی؛ اما کاش میدانستی و درک میکردی که میان فرزندی که در مکتب دین و اهل بیت پرورش یافته و فرزندی که حتی یکبار برای رضای خدا سر بر مهر نگذاشته، فاصلهای به وسعت زمین تا آسمان است.
ما با رفتار اسلامی و دینی پیش آمدیم، اما درک نشدیم؛ رانده شدیم و برای همیشه در نگاهت به صورت فرزندخواندههایی لجوج، سر به هوا و مخل آسایش و آرامش تصویر شدیم. گویی تمام تلاشهایمان برای پیوند، به دیوار بیمهری خورد و صدایمان در سکوتِ سردِ خانه گم شد.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری#چندخط_برای_مادرم

نجوای عروس با مادرشوهر
مادرشوهر عزیز و مهربانم، سلام
مدتها بود که در دل آرزو داشتم بیپیرایه و بیتکلف با شما سخن بگویم؛ از لحظاتی بگویم که با تمام وجود، همسرم را دوست میدارم، درست همانگونه که شما دوستش دارید. از روزهایی بگویم که دل من نیز، همچون دل شما، برای سختیها و مشقتهایی که او در راه زندگی مشترکمان میکشد، میسوزد و غمگین میشود.
همیشه در دل اندوهی داشتم از اینکه گاهی ناراحتیها و دلخوریهای زندگیمان را با شما در میان میگذاشتم؛ چرا که نمیخواستم سایهای از رنج بر دل شما بیفتد. روزی که به خانهی شما قدم گذاشتم و دستان پدر را بوسیدم، شما را همچون مادر نداشتهام دانستم؛ مادری که با همهی دلسوزیهایش، یاریگر و راهنمای زندگیام بوده است.
آرزوی من این بود که با همهی وجودتان برایم مادری کنید؛ شاید توقعی بزرگ باشد، اما مگر نه اینکه گفتهاند عروس، خاک و ریشهاش را از خانوادهی همسر میگیرد؟ من همیشه حرمت شما را نگاه داشتم و هیچگاه به خود اجازه ندادم خلوت و دورهمیهای دونفرهی شما با پسرتان را بشکنم. از اینکه او روزهایی را در خدمت شما میگذراند، هرگز دلگیر نبودهام؛ بلکه تنها آرزویم این است که من و فرزندم را نیز فرزندان خود بدانید.
از روز نخست که عروس خانهی شما شدم، هیچچیز از شما طلب نکردم. با همهی کم و زیادیها، با همهی دشواریها و فراز و نشیبها ساختم و برای پسرتان کم نگذاشتم. اما در ژرفای دلم همیشه این نگاه جاری بود که ای کاش من و فرزندانم را به همان اندازه که دیگران را دوست میدارید، دوست میداشتید.
#به_قلم_خودم
#تولیدی
#چندخط_برای_مادرم
✍🏻مریم قپانوری
