عکسهای رهبری


♦️تصویر لگویی از علیرضا بیرانوند با اشاره به بسته بودن تنگه هرمز

میوهی خورشید
کمکم سایهی تابستان بر افق سنگینی میکند و نسیمِ خنک و ملایم، جای خود را به گرمایِ تند و طاقتفرسای روزگار میسپارد. این همان لحظهای است که باغبان، با چشمانی پر از امید و انتظار ، چشمبهراهِ شکوفایی و ثمر است. میوههای رنگارنگ، تکههایی از خورشید هستند که در آغوشِ گرمای دلچسبِ آفتاب، رسیده و آمادهی عرضه شدهاند؛ از درخششِ سرخِ گیلاس و جادویِ لعلگونِ آلبالو گرفته تا طراوتِ سیبگلاب که تابستان را به دهان میکشد. در میان این هجومِ گرما، وقتی نوبرانهها راهیِ بازار میشوند، انگار طبیعت هدیهای برای تسکین دارد.در کنار این همه رنگ و لعاب هیچچیز مثل سرمایِ رقصانِ یک بستنی یا شیرینیِ لطیفِ فالودهی شیرازی، روح را از تندیِ آفتاب جلا نمیدهد.»
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#مدار_نوشتن

ازعشق تا افسانه در سوگ قاسم (ع)
صدای آشنایی از پشت در به گوش رسید، نوایی که حکایت از آغاز روز و بازیهای کودکانه داشت. دختر همسایه، با گیسوان طلاییاش که گویی خورشید در میانشان به دام افتاده بود و پریشانی دلنشین موهایش، چون همیشه، منتظر دخترکم بود تا لبخند شادی را بر لبانش بنشاند و به دنیای بازی و خنده در کوچه بکشاند. اما نگاه خیرهی من، ناخودآگاه به دستان کوچکش کشیده شد؛ دستان کوچکی که تمام انگشتانش با نقش و نگار حنا آراسته شده بود، نقشی که در ایام سوگواری، پرسشی ناگفته را در دل برمیانگیخت.
“دخترم، این حنا بر دستانت در این ایام چیست؟” صدایم آمیزهای بود از مهر مادری و نگرانی از ناآگاهی.
با لحنی کودکانه و معصومانه پاسخ داد: دیشب رفتیم روضه. در روضه به ما حنا دادند.”
ناگهان، خاطرهای چون سیلی خروشان در ذهنم جاری شد. ششم محرم بود و رسم دیرینهای که دوباره در قاب چشمانم جان گرفت؛ رسم حنا بستن در سالروز شهادت حضرت قاسم (ع). یادم آمد که چگونه مداحان، در این روز، با نوحهسرایی و ذکر مصائب، یاد و خاطرهی دلاورمردیهای او را زنده میکنند. اما در کنار این ارج نهادن به مقام اهل بیت (ع)، گاه رسمهایی ناخواسته و بیاساس، چون خاری در گلستان باورها مینشیند.
یکی از این موارد که نزد مورخان معتبر و پژوهشگران تاریخ، داستانی بیبنیان و فاقد سند تلقی میشود، “عروسی حضرت قاسم (ع) در کربلا” است. افسانهای که اولین بار توسط ملاکاشف سبزواری در قرن دهم هجری قمری، یعنی حدود 850 سال پس از واقعه عاشورا، مطرح گردید. سپس این روایت به کتاب “تفسیر المراصد” اثر ملا محمد طریحی نیز راه یافت. اما نکتهی حائز اهمیت اینجاست که نه ملاکاشف و نه طریحی، هیچکدام سند و مدرک معتبری برای اثبات این ادعا ارائه نکردند.
البته، در برخی کتب روایی، به پیوند خانوادگی میان فرزندان امام حسن مجتبی (ع) و امام حسین (ع) اشاره شده است. به طور مشخص، از حسن بن حسن (ع) که همسرش فاطمه بنت الحسین (س) بود، و عبدالله بن حسن (ع) که همسرش سکینه بنت الحسین (س) بود، به عنوان دامادان امام حسین (ع) یاد شده است. این دو بزرگوار، پیش از ورود به کربلا، عقد ازدواج بسته بودند. اما این پیوند خانوادگی، به هیچ عنوان گواه بر برگزاری مراسم عروسی حضرت قاسم (ع) در روز عاشورا یا ایام نزدیک به آن نیست.
بنابراین، روایت “عروسی حضرت قاسم (ع)” نه تنها فاقد پشتوانه تاریخی و روایی مستند است، بلکه در تضاد با اعتبار منابع معتبر تاریخی و سیره اهل بیت (ع) قرار دارد. وظیفه ماست که با آگاهیبخشی و تبیین حقایق، جامعه را از گرداب خرافات و باورهای بیاساس رهانده و مسیر را برای درک صحیح و عمیقتر از وقایع مذهبی هموار سازیم.
پ.ن:کامل الزیارات،مقتل مقرم،مقتل جامع سیدالشهدا، مقتل خوارزمی، مقتل ثارالله
#به_قلم_خودم
#تاریخ_نگاری
✍🏻مریم قپانوری

قطرههای دلدادگی
قطرهقطرههای ایمان، در کنار هم جمع شدند و به سیلی عظیم، خروشان و بیامان از معرفت، عشق و دلدادگی به امام و رهبر اسلامی تبدیل شدند؛ سیلی که از دلِ مردمِ مؤمن برخاست و در مسیر دفاع از حق، حرم و حرمتِ اسلام، جاری شد. ما مردم شبها را در خیابانها و میدانها سپری کردیم؛ با دلی استوار و ایمانی راسخ، تا از حریمِ مقدسِ حرم و کاشانهی شیعه و مسلمان، در هر کجای این جهانِ پهناور، پاسداری کنیم.
این روزها که جبههی مقاومتِ لبنان زیر آماجِ موشکها و آتشِ دشمن قرار گرفته است، دلهای ما بیش از پیش با آنان است. ما میمانیم؛ چرا که لبنان، خط مقدمِ ماست، سنگرِ ایمان و ایستادگیِ ماست. هر مسلمان، در هر گوشه از این خاکِ پهناور، پیکرِ امت واحده را چون جانِ خویش میداند و به دفاع از برادرِ مسلمانش برمیخیزد. او هرگز به ریختن خونِ بیگناهان راضی نیست و در برابر ظلم، سکوت را روا نمیدارد. در کنار امت حزب الله خواهیم ماند تا سیلاب خروشانِ جمعیت، به فرمان رهبرِ کبیرِ انقلاب، بنیانِ اسراییل را با خود فرو ریزد و بشوید.
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
✍🏻مریم قپانوری

اتمسفر حزن آلود
نالهی «العطش» از گلوی کودکان برمیخاست و در تفتیدهگیِ خیمهها میپیچید؛ خیمهها داغ بودند و دلها داغتر. در میان این همه رنج و عطش، هنوز کورسویی از امید میدرخشید؛ امیدی که بر دوشهای عمو عباس قد میکشید. مشک را بر دوش انداخت؛ باید کاری میکرد.علیاصغر دیگر تابِ تشنگی نداشت. تنها یک جرعه آب، شاید میتوانست جانِ طفلِ رباب را به لبخند برگرداند.
عباس(ع) به سوی نهر علقمه رفت. مشک را از آب پُر کرد و آنگاه که دستانش به خنکای آب رسید، تشنگیِ جانش بیتابی کرد. اما ناگهان یادش آمد که مولایش نیز تشنه است.
آب را بر زمین ریخت و با هزار امید و آرزو، راهِ بازگشت به سوی خیمهها را در پیش گرفت.
اما چه بیرحم بود آن دشت.تیر آمد و بر مشک نشست؛ آب، آهستهآهسته از زخمِ مشک فرو میریخت. تیر دیگری، بر دستهای عباس نشست و نبرد، سختتر و سنگینتر از همیشه آغاز شد.دستهای عباس(ع) بر زمین افتاد،
اما او هنوز ایستاده بود؛ مشک را به دندان گرفت، چرا که صدای گریهی علیاصغر،
چون آتشی خاموشناشدنی، در جانش میپیچید.باید، به هر قیمت، این جرعههای امید را به خیمه میرساند. اما تیر دیگر آمد؛
بیشرمانه، بر پیکرِ استوارش نشست. عباس خم شد تا تیر را از تن بیرون بکشد که ناگاه، عمود آهنین بر فرقِ مبارکش فرود آمد و آنگاه صدای شرشرِ آبِ مشک با نالههای جانسوز در هم آمیخت. مشک افتاد، دستان افتادند و علم بر زمین افتاد.علمدارِ حسین با همهی شکوه و غیرت بر خاک افتاد؛ شرمنده از آنکه نتوانست طفلِ رباب را سیراب کند. در آن دشتِ بیتابِ عطش تیرِ سهشعبه سینهی کوچکِ طفلِ رباب را سیراب کرد.
✍🏻مریم قپانوری
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
