عکسهای رهبری


ارابهی خیال
سوار ارابهی خیالم میشوم. من را به بالاترین هدف از اکنون خودم میبرد. طولانیترین سفر با اولین قدم شروع میشود.
قدمها یکبهیک پیش میروند. عمود به عمود، خیمه به خیمه، موکب به موکب. هرچقدر نزدیکتر میشوم ذوق و شوقم بیشتر و نفسهایم تندتر میشود. قلبم میخواهد از سینهام پَر بکشد. این من هستم؟!
چشمانم ذوق زده است، در دو راهی بین الجنان؛ وادی ایثار و شهادت گیر میکنم. رو به کدام گنبد و ضریح؟! باب الحوائج یا سیدالشهدا؟
لبهایم با کودکان حرم، شعر عطش، ساقی و مشک را میسُراید. چشمانم کعب نی را دنبال میکند. دستم در دستان طفلی سهساله به اسارت میرود. قلبم در کنار گودالی پرخون با مادری قدکمان ضجه میزند. پاهایم با قافلهی بدون سپه سالار، درد خار مغیلان را میچشد.
همه جا کربلاست، بار بُگشایید یاران. نوای روضه خوانی جبرییل و میکاییل فضا را عاشورایی کرده است.
صلی الله علیک یا ابا عبدالله
✍🏻مریم قپانوری
#به_قلم_خودم

فقر شخصیتی
برایم همیشه سوال بود؛ او در همهی درسهایش مشکل داشت و نمرات افتضاحی میگرفت، اما چطور در حفظ شعر آنقدر نمرهاش بالا بود؟!
یکروز که هردو روی نیمکت چوبی خشک و جیرجیردار مدرسه نشسته بودیم، خانم معلم برگهی امتحانی هردوی ما را بهمان داد. نمرهی او بیست شده بود و من با اینکه کلی آن شعرها را حفظ کرده بودم، هفده شده بود. خیلی اعصابم خورد بود. نه از نمرهی بیست او؛ بلکه از نمرهی پایین خودم.
تا اینکه روز امتحان بعدی رسید من مثل همیشه کلی زحمت کشیده و شعر را حفظ کرده بودم. برگهی سوالات را گرفتم و آن را پر کردم. نیمنگاهی به دوستم انداختم. او آشفته و مضطرب به داخل کیفش میرفت و سر بیرون میآورد و مینوشت.
بعد از امتحان یواشکی نگاهی به داخل کیف بازش انداختم. باورتان نمیشود چه دیدم؟! کتاب نیمه باز فارسی که تا خورده و روی همان صفحهی امتحان دولا شده بود.
آن روز فهمیدم که هر بیستی بیست نیست و ارزش بالا بودن و نمرهی الف بودن را ندارد.
✍🏻مریم قپانوری
#به_قلم_خودم
گُلوَنی
همهی ویترین مغازه را زیر و رو میکنم. پارچههایی فاخر به اندازهی کف دست که روز به روز از سانت و قوارهاش، از ضخامت و مقاومتش کمتر و کمتر میشود.
در بین آن همه نقش و نگار، تار و پود، رنگ و لعاب چهارقَدی مشکی با نقش و نگاری از درختان محکم، مقاوم و سر به آسمان نهادهی بلوط، توجهام را به خودش جلب میکند.
زاگرسنشینان آن را نماد اصالت، ایستادگی و نشان فاخر و ارزشمند چهارهزارسالهی زنان لَک، لُر و کُرد میدانند. این بانوان اصیل گُلوَنی را در همه جا و همه زمان با همان لباسهای بلند و زیبایی که در گویشهای محلی آن را ‘’ کِراس ‘’ مینامند میپوشیدند.
چقدر زیبا و باحیا است هم رنگش و هم قوارهاش. در سال هزار و سیصد و نود و هفت در فهرست آثار فاخر و ملی ثبت شده است. امروز اما این دُر نایاب با کِراس چاکچاکی به گوشهی فراموشی سپرده شده و جای خود را به بی پروایی و عریانی داده است.
✍🏻مریم قپانوری
#به_قلم_خودم

مصحف عبور
ظاهرش را که نگاه میکنی چند تکه کاغذ نیمهرنگی بیشتر نیست که با یک جلد و منگنه به هم دوخته شده است. باطنش اما حرفها برای گفتن دارد. هزاران امید، آرزو ، تب و تاب در درونش موج میزند.
اشکها در پشت برگههایش جمع شده است. چه داستان راستانهایی در همان گیر منگنهاش نهفته است.
خانمی که مهریهاش را به همسرش بخشیده تا او تعهد محضری برای گرفتن همین چند برگه بدهد.
طلبهی در حال تحصیلی که برای دریافت معافیت تحصیلی چه خواهشها و التماسها که نکرده است تا شاید بتواند همان چند برگه را برای عبورش از مرزهای جنون و دلدادگی بگیرد.
بیمار دیالیزی که پایین برگهی خروج از کشورش را خودش داوطلبانه امضا میکند و حاضر میشود با مرگ دست و پنجه نرم کند و پای در مسیر آزادگان عالم بگذارد. عقلای علوم پزشکی او را دیوانه میخوانند؛حقیقتا گواهی فوت خود را امضا کرده است.
عشق حد و مرز نمیشناسد؛ اُدخُلوها بِسَلام آمنین
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

بینام و نشان
سلام بر شهیدی که رفته است تا که ماندگار شود. نمانده تا که بمیرد و اکنون سالهاست که آمده تا زنده کند خزان دلها را.
سلام عزیز برادرم!
ای که اکنون در خاک پاک این دیار آرمیدهای!
روزهایی که دلتنگ میشوم مزار گمنامت بهترین ماوایم است.
وقتی به ضیافتت میآیم غمهایم از لوح آلودهی دلم محو میشود.
آنقدر زندگی و مشکلاتش در نزدم حقیر میشود که کوچکی فکر و اندیشهام با چشم دل دیده میشود. اشکهایم که از قفس دلم پرواز میکند، روحم سبک میشود و از مرداب غمها بیرون کشیده میشود. آنجا که میآیم اگر چه کوچک است اما آخرت را با آنهمه عظمت و هیبتش وام میگیرم.
بوی تو در هر وجب از این خاک جاری است. دلت به اندازه اقیانوسی وسیع و بی انتهاست، آخر تو به معدن عظمت الهی وصل هستی. دست این قطره کمترین را هم بگیر.
✍🏻مریم قپانوری
#به_قلم_خودم
#سالروز_دفن_شهیدگمنام_در_حوزه_خواهران_نهاوند

