رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

عکسهای رهبری

 

1473911938_1.jpg

ضیافت چرخ و فلک و حریم آسمانی

10 تیر 1405 توسط مریم قپانوری

ضیافتِ چرخ‌وفلک و حریمِ آسمانی»

سال‌هایِ کودکی، در تقویمِ ذهنِ من، با عرقِ پیشانیِ پدر ورق می‌خورد. پدر، مردی بود از تبارِ رنج و استقامت؛ کارگری که دست‌هایِ پینه‌بسته‌اش، شناسنامه‌یِ تمامِ روزهایِ زندگیِ ما بود. او در حصارِ محدودیت‌هایِ مالی، هرگز اجازه نداد آسمانِ کوچکِ کودکیِ ما ابری بماند.

به یاد دارم جمعه‌هایی را که پیاده‌راهیِ مقصدی دور می‌شدیم. برای من، آن پیاده‌رویِ طولانی، سفر به سرزمینِ آرزوها بود. پدر، نه با سکه و طلا، که با مهرِ بی‌بدیلش، بساطِ ضیافتِ ما را در پارکی دوردست پهن می‌کرد. طعمِ “پفک‌هایِ اشی‌مشی” و “نمکی‌هایِ داغ” در آن هوایِ خنکِ جمعه، ضیافتی بود که شاید پادشاهان هم در کاخ‌هایِ خود آن لذت را نمی‌چشیدند. چرخ‌وفلکی که با دستِ پدر به حرکت درمی‌آمد، برایِ من چرخِ کائنات بود و من در اوجِ آن، احساسِ پرواز می‌کردم؛ غافل از اینکه ریشه‌هایِ این پرواز، در خاکِ خستگیِ همان کارگرِ مهربان استوار است.

اما نقطه عطفِ قصه‌یِ زندگیِ ما، آن سفرِ نور بود؛ آن لحظه که با همان پس‌اندازِ ذره‌ذره و آمیخته به عرقِ جبین، راهیِ حریمِ امنِ امامِ رئوف شدیم. من هنوز هم آن ساعت و آن لحظه‌یِ نخستینِ دیدار با گنبدِ طلا را در زوایایِ دلم قاب گرفته‌ام. آنجا، در میانِ صحن‌هایِ فیروزه‌ای، نه تنها حاجتِ دل، که مهرِ آن امامِ مهربان چنان در رگ و پی‌ام ریشه دواند که تا ابد، آن خاطره، قطب‌نمایِ قلبِ من باقی ماند.

امروز که می‌نگرم، می‌بینم تلخی و شیرینیِ ایام، چون غباری می‌آیند و می‌گذرند؛ آنچه می‌ماند، نه مادیاتِ فانی، که همین “خاطراتِ مقدس” است. تصویرِ پدری که با بازویِ کارگرش، باغِ بهشت را در جمعه‌هایِ کودکیِ ما بنا کرد و دست در دستِ او، طعمِ حضورِ امام را چشیدم؛ این‌ها، سرمایه‌یِ واقعیِ من در تمامِ سالیانِ پیشِ رو است. خاطره‌ای که هرگاه غبارِ خستگی بر جانم می‌نشیند، با یادآوریِ آن، روحم جلا می‌یابد و دوباره به عطرِ آن روزهایِ آسمانی می‌رسم.
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#خاطره_گردی
✍ مریم قپانوری

17828936001661870-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_.jpg

 نظر دهید »

هم قدم با حق در مسیر سرجدایی

10 تیر 1405 توسط مریم قپانوری

هم‌قدم با حق در مسیر سرجدایی

تیشرت‌های مشکیِ عزاداری آماده شده و جایگاهِ وداع و تشییع، رنگ و بوی غربت گرفته، موکب‌ها برای خدمت به مشایعت‌کنندگان برپا شده است.

انگار همه‌چیز خبر از یک عهد تازه می‌دهد؛ عهدی که از جنسِ اشک است و وفاداری.

تشییع امام شهید، آمدنِ دل‌هایی است که هنوز به راهِ حق دل بسته‌اند، آمدنِ قدم‌هایی است که می‌خواهند بگویند: “ما هنوز بر پیمانِ ولایت، مقاومت و ایستادن در برابرِ ظلم و زیاده‌گویی ایستاده‌ایم". این وداع، فقط وداع با یک پیکر نیست؛ وداع با مردی است که سال‌ها با این مردم زندگی‌ کرد، با دردِ این دیار گریست و با غمِ این خاک آشنا بود.

این روزها در میانِ اشک و آه، مردم می‌آیند تا بگویند:
رهبرم! تو تنها نبودی، از همین مردم بودی، مردم، هیچ‌گاه عزیزِ خود را تنها نمی‌گذارند.

این صحنه، آدم را می‌برد به کربلا؛ به لحظه‌ای که حسینِ (ع)، در برابرِ سپاهِ جور و یزیدیانِ زمان، تن به ذلت نداد و گفت:
“مرگ با عزت، از زندگی با ذلت بهتر است.”

این روزها هر تشییعی که رنگِ ایمان بگیرد و هر وداعی که بوی حسین(ع) بدهد، یعنی هنوز این راه زنده است و هنوز دل‌هایی هستند که بیعتِ با یزیدِ زمان را نمی‌پذیرند؛ یعنی هنوز این مردم، در اشک و در فریاد،
نامِ حق را زنده نگه داشته‌اند.
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1782847871negar_1782808981847.jpg

 نظر دهید »

زمزمه‌ای در ازدحام

09 تیر 1405 توسط مریم قپانوری

زمزمه‌ای در ازدحام

روزی که پیکر بی‌جانِ مادرم را بر دوشِ تابوت و در آغوشِ سردِ آمبولانس به خانه آوردند، انگار زمان در نقطه عزای زندگی‌ام ایستاد. هنوز هم آن تصویر، مثلِ خنجری در قلبم جا خوش کرده است.

در میان سیلابی از جمعیتِ زنان، گرفتار مانده بودم؛ نه توانِ پیش رفتن بود و نه مجالی برای رسیدن به او. دلم می‌خواست خود را به مادرم برسانم، اما هجومِ اندوه و ازدحامِ غریبه‌ها، دست و پایم را بسته بود. در آن لحظه، از ژرفای جانم، از میانِ آتشی که درونم زبانه می‌کشید، فریادِ «یا حسین» سر دادم. تنها همان ناله بود که حرارتِ قلبِ سوخته‌ام را اندکی تسلی داد و این تنِ نیمه‌جان را در طوفانِ مصیبت، به ساحلِ صبرِ زینبی پیوند زد.

وقتی تابوتِ مادر را در ماشین گذاشتند، با چشمانم دیدم که پاره‌ای از جانم را می‌برند. روح از کالبدم جدا می‌شد و به سوی آسمان پر می‌کشید؛ دنیا در برابر دیدگانم پوچ و تهی شد. همه‌چیز رنگ باخت و چیزی جز من، ناله‌ای ممتد از بی‌مادری باقی نماند.

اکنون که خبرِ تشییعِ پیکرِ مطهرِ امامِ و پدر شهیدمان را می‌شنوم، انگار زمین و زمان دوباره برایم تکرار می‌شود. آن داغِ دیرین، همچون گدازه‌ای سرد که دوباره شعله‌ور شده باشد، در وجودم زنده شده است. تماشای خیلِ عظیمِ عزاداران، مرا به یادِ همان لحظاتِ بی‌تابی‌ام می‌اندازد؛ انگار بار دیگر جانم از تن جدا می‌شود.

این تشییع، برای من تنها بدرقه‌ی یک رهبر نیست؛ بازخوانیِ همان دردهای بی‌کسی است، اما این بار در ابعادِ یک امت. گویی تمامِ جهانِ ما را دارند به سمتِ ابدیت می‌برند. دیدنِ این شکوهِ تلخ و این انبوهِ اشک، مرا به همان پناهگاهِ همیشگی‌ام می‌برد. باز هم حسین است که به دادم می‌رسد؛ باز هم ذکرِ «یا اباعبدالله» است که بر زبانم جاری می‌شود تا مرهمی بر این جراحتِ عمیق باشد.

در این لحظاتِ سنگین، تنها تسلایِ ما همین است که می‌دانیم هیچ مصیبتی فراتر از مصیبتِ کربلا نیست. آری، زمزمه می‌کنم و با تمامِ وجودم تکرار می‌کنم که:
«لا یَومَ کَیَومِکَ یا اَباعَبدِالله»
هیچ روزی، هیچ غمی و هیچ وداعِ جانکاهی، به غربت و مصیبتِ روزِ تو نمی‌رسد، ای حسین…
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

1782847756negar_1782808933585.jpg

 نظر دهید »

ردپای شمع.

08 تیر 1405 توسط مریم قپانوری

«داشتم کتاب‌های چیده شده بر لبِ طاقچه را مرتب می‌کردم که دفتر خاطراتِ قدیمی‌ام، چون رازی سرگشوده از میانِ کتاب‌ها بر زمین لغزید. خم شدم و آن را برداشتم؛ صفحاتش بوی کهنگی و عطری غریب می‌داد. ورق زدم تا به صفحه‌ای رسیدم که دوستی در روزگارانِ دور، برایم نقاشی کرده بود: پروانه‌ای که گردِ شمعی می‌چرخید و در میانِ شعله‌اش، نقشِ لطیفِ «دوستت دارم» جان گرفته بود.

شمع‌ها می‌سوزند و در پایِ خویش آب می‌شوند؛ و تنها ردپایی که از این تپش‌های بی‌قرار بر جا می‌ماند، همین دفترهای قدیمی و خاک‌گرفته است که شاهدِ زنده بودنِ روزهای رفته‌اند.

روزِ وصلِ دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران، یاد باد »

#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

17827317040503d75d-24e6-4350-81d7-9ee85d52b2ba.png

 نظر دهید »

شکست تهدید در برابر عشق

07 تیر 1405 توسط مریم قپانوری

شکست تهدید در برابر عشق
آن تهدیدهای پوچ و کلام‌های تلخ را به‌خاطر داریم؛ آن‌هایی که با غرور می‌گفتند: “امسال محرم را نخواهید دید”. اما غافل از آن بودند که محرم یک جریان خروشان در خون است. امسال، وقتی تمام چشم‌ها به سوی نیویورک دوخته شده بود، قلب این شهر شاهد شکفتن اشک و فریاد بود.

هم‌وطنان ما در میان غریبگی، در دل نیویورک، نام “یا حسین” را چنان بلند سر دادند که انگار زمین و زمان را تکان دادند. این شعار، تنها یک کلمه نبود؛ این فریاد، بازتاب همان خونِ جاری در رگ‌های کربلا بود؛ همان “هیهات من الذلة” که از لب‌های حسین (ع) فراتر رفت و در حنجره‌ها جاری شد تا ثابت کنیم که هرگز در برابر ظلم، سر خم نخواهیم کرد.»
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
✍🏻مریم قپانوری

17826279421782622499img_20260628_070939_393.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 11
  • 12
  • 13
  • ...
  • 14
  • ...
  • 15
  • 16
  • 17
  • ...
  • 18
  • ...
  • 19
  • 20
  • 21
  • ...
  • 224
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • سکوی عروج.
  • تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم
  • قوسِ عمر.
  • غبار فراموشی
  • روایت نیلی یکوصال
  • عهدعلمی با امام شهید
  • عکس رهبر شهید در تنگه هرمز
  • شکوه برآمده از خاک تشنه
  • جان فدا در جنوب ایران
  • سلام کشتارجمعی متحرک
  • ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم
  • عکس نوشته پیام رهبر انقلاب
  • چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب
  • مهمان ناخوانده‌ی شب
  • عزا در چشم خواب
  • تیتر زرد.
  • ترامپ را کجا میشه کشت؟
  • دریای تسویف
  • نظر امام خمینی ره در مورد مسائل جنگی
  • ایستاده در تب خورشید

کاربران آنلاین

  • راضيه فارغ
  • زهرا نوري

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس